در طلب حقیقت، زیبایی، خوبی

ح.غ را دیدم. ساعاتی چند که به شتاب گذشت. هم‌نشینی و تناسب روحی‌اش با مصطفی ملکیان، آثار محسوسی در نگاه و کلامش نهاده بود. خوب می‌شد تشخیص داد که نوعی قرابت روحی حاصل شده است. بلند بود و باریک، با نگاهی پرمهر و فروتنی‌ای کم‌نظیر. صمیمی و نزدیک و به تعبیر سهراب: «وسیع و تنها و سر بزیر و سخت». گفتمش صریح‌ترین مصداق این شعر شاملویی:

«قناعت وار، تکیده بود، باریک و بلند، چون پیامی دشوار، در لغتی، با چشمانی از سؤال و عسل، و رخساری بر تافته از حقیقت و باد... پیش از آن که خشم صاعقه خاکسترش کند، تسمه از گُرده‌ی گاو توفان کشیده بود، آزمون ایمان‌های کهن را، بر قفل معجرهای عقیق، دندان فرسوده بود، بر پرت افتاده‌ترین راه‌ها، پوزار کشیده بود، رهگذری نامنتظر، که هر بیشه و هر پل آوازش را می‌شناخت...»

کتابی را آورده بود که بمن هدیه دهد. از قضا همان کتابی که در اولویت نخست لیست خرید من بود و به ملاحظه‌ی قیمتش امروز و فردا می‌کردم. از اینکه دقیقا همان کتابی است که مشتاق داشتنش بودم، تعجب کردم. «زبان شعر در نثر صوفیه» از شفیعی کدکنی. گفتمش به یادگار خطی بنویس بر آن. نوشت: «تقدیم به دوست عزیز نویافته، جناب.... به نشانه‌ی دوستی، باشد که در خاطر هم بمانیم؛ تمامی ذرات وجود ما کسانی‌اند که دوستشان داریم؛ و دیگر هیچ... کمترین دوست شما...ح.غ»

به خاطر تجربه‌ی عاطفی خاصی که از سر گذرانده بود، خوب می‌دانستم که منظورش از «و دیگر هیچ» چیست و اینکه ذرات پُردردی که وجودش را تشکیل می‌دهند از چه تباری هستند. یاد شعر شمس لنگرودی می‌افتم:

«سر می‌روم از خويش
از گوشه گوشه فرو می‌ريزم
و عطر تو
رسوايم می‌‌كند.»

هنر خوب گوش دادن را چون مصطفی ملکیان به خوبی می‌دانست و همین توجهِ از سرِ ‌مهر و عمقش شرایینم را از آرامش می‌آکَند. چشمه‌ای از جاریِ ملکیان در روحش ساری بود:

چونک آب جمله از حوضیست پاک + هر یکی آبی دهد خوش ذوقناک

در آینه‌ی چشمانش غمی بیکران جا گرفته بود. اندوه عشق و غم تنهایی. آینه‌ای بود تمام عیار که زخم‌های بی‌التیام جهان را می‌شد به نیکی در آن دید. شگفت بود آنهمه استواری. پاهایش نا نداشت. به کمک دوعصای فلزی خود را حرکت می‌داد. می‌گفت همیشه در سفر بوده است. چه در آفاق و چه در انفس. ادوار مختلف اندیشگی را از سر گذرانده بود. می‌گفت که هیچ‌باز بوده است. راست می‌گفت. گفتمش از اینهمه سفر به چه رسیده‌ای؟ گفت: «به وسعتِ اندوهِ‌ زندگی‌ها». سهراب را خوب خوانده بود. خوب می‌شناخت. گفتمش از سهراب چیزی بگو. خواند: «وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت.»

از آنهمه جفاها که آثار آن را در جسم نحیفش می‌شد دید، با بی‌اعتنایی رندانه‌ای سخن می‌گفت. می‌گفت و راست می‌گفت که ذره‌ای کین و نفرت از آن جفاپیشگان ندارد. گر چه پاهایش را به دشواری به دنبال خود می‌کِشاند اما شانه‌هایش سبک بود. از زندگی طلبی نداشت و سرزندگی و قدردانی‌اش در نظرم هضم‌ناشدنی بود. تنها یک سال از من بزرگ‌تر بود. راضی بود و شکایتی نداشت، اما من نمی‌توانستم خشمم را از روزگار فرو خورم. دریغا شیرآهن‌کوه‌مردا که تو بودی...

گفتمش اگر بخواهی حاصل عمرت را در چند کلمه بگویی چه می‌گویی؟ گفت اگر از سعدی بخواهم بگویم این را: همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی. و اگر از حافظ این بیت:

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق + غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

با کنج‌کاوی‌های بی‌حدّم خسته‌اش کرده‌بودم. آثار خستگی و رنج در جسم بیمارش مشهود بود. گفتمش چه حرف‌ها که ناگفته ماند. خواند:

این سخن ناقص بماند و بی‌قرار + دل ندارم، بی‌دلم معذور دار

در پایان گفتمش شعری بخوان. تحفه‌ای در لحظه‌ی وداع. این بیت‌های ناب مثنوی را خواند:

من میان گفت و گریه می‌تَنَم + یا بگریم یا بگویم چون کنم

گر بگویم فوت می‌گردد بُکا  +  ور نگویم چون کنم شکر و ثنا

این بگفت و گریه در شد آن نحیف + که برو بگریست هم دون هم شریف

آسمان می‌گفت آن دم با زمین + گر قیامت را ندیدستی ببین

از او جدا شدم، اما، ابرهای همه عالَم، در دلم می‌گریستند. بعد از دیدار دیروز،‌ این شعر از مارگوت بیکل، برای من معنای روشنی داشت:

«وقتی که مرگ ما را برباید

- تو را و مرا-

نباید که در پایان راهمان

علامت سؤالی برجای بماند

تنها نقطه‌ای ساده

همین و بس.»

+ نوشته شده در  هجدهم شهریور 1392   توسط صدیق قطبی  |