در طلب حقیقت، زیبایی، خوبی

یک روز بلند آفتابی

در آبی بی کران دریا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها

  

چشمان تو رنگ آب بودند

آندم که ترا در آب دیدم

در غربت آن جهان بی شکل

گوئی که ترا به خواب دیدم

 

 از تو تا من سکوت و حیرت

از من تا تو نگاه و تردید

ما را می خواند مرغی از دور

می خواند بباغ سبز خورشید

 

 در ما تب تند بوسه می سوخت

ما تشنه خون شور بودیم

در زورق آب های لرزان

بازیچه عطر و نور بودیم

 

 می زد، می زد، درون دریا

از دلهره فرو کشیدن

امواج، امواج ناشکیبا

در طغیان بهم رسیدن

 

 دستانت را دراز کردی

چون جریان های بی سرانجام

لب هایت با سلام بوسه

ویران گشتند روی لب هام

  

یک لحظه تمام آسمان را

در هاله ئی از بلور دیدم

خود را و ترا و زندگی را

در دایره های نور دیدم

  

گوئی که نسیم داغ دوزخ

پیچید میان گیسوانم

چون قطره ئی از طلای سوزان

عشق تو چکید بر لبانم

  

آنگاه ز دوردست دریا

امواج بسوی ما خزیدند

بی آنکه مرا بخویش آرند

آرام ترا فرو کشیدند

 

 پنداشتم آن زمان که عطری

باز از گل خواب ها تراوید

یا دست خیال من تنت را

از مرمر آب ها تراشید

 

 پنداشتم آن زمان که رازیست

در زاری و های های دریا

شاید که مرا بخویش می خواند

در غربت خود، خدای دریا

*

مرداب

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیماری گرفت

دیده از دیدن نمیماند ، دریغ

دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

هستیم را انتظاری کهنه یافت

آن بیابان دید و تنهائیم را

ماه و خو.رشید مقوائیم را

چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ

میدرد دیوار زهدان را به چنگ

زنده ، اما حسرت زادن در او

مرده ، اما میل جاندادن در او

خودپسند از درد خود  نا خواستن

 

خفته از سودای بر پا خاستن

خنده ام غمناکی بیهوده ای

ننگم از دلپاکی بیهوده ای

غربت سنگینم از دلدادگیم

شور تند مرگ در همخوابگیم

نامده هرگز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاکش اما بویناک

بادبادکهاش در افلاک پاک

ناشناس نیمهء پنهانیش

شرمگین چهرهء انسانیش

کوبکو در جستجوی جفت خویش

می دود، معتاد بوی جفت خویش

 

جویدش گهگاه و ناباور از او

جفتش اما سخت تنهاتر از او

هر دو در بیم و هراس از یکدگر

تلخکام و ناسپاس از یکدگر

عشقشان ، سودای محکومانه ای

وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای

 آه اگر راهی به دریائیم بود

از فرو رفتن چه پروائیم بود

گر به مردابی ز جریان ماند آب

از سکون خویش نقصان یابد آب

جانش اقلیم تباهی ها شود

ژرفنایش گور ماهی ها شود

  

آهوان ، ای آهوان دشتها

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جویباری یافتید آوازخوان

رو به استغنای دریاها روان

جاری از ابریشم جریان خویش

خفته بر گردونهء طغیان خویش

یال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را میگشود

عطر بکر بوته ها را میربود

بر فرازش ، در نگاه هر حباب

انعکاس بیدریغ آفتاب

خواب آن بیخواب را یاد آورید

مرگ در مرداب را یاد آورید

*

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

دانی از زندگی چه میخواهم

من تو باشم. . . تو. . . پای تاسرتو

زندگی که هزار باره بود

باردیگر تو. . . باردیگر تو

 

آنچه در من نهفته دریایی است

کی توان نهفتنم باشد

باتو زین سهمگین توفان

کاش یارای گفتنم باشد

 

بس که لبریزم از تو میخواهم

بروم درمیان صحراها

سربسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگرنیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

*

با امیدی گرم و شادی بخش

 با نگاهی مست و رؤیائی

 دخترک افسانه می خواند

 نیمه شب در کنج تنهائی:

  

بی گمان روزی ز راهی دور

 می رسد شهزاده ای مغرور

 می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

 ضربه سم ستور بادپیمایش

 

 می درخشد شعله خورشید

 بر فراز تاج زیبایش

 تار و پود جامه اش از زر

 سینه اش پنهان به زیر رشته هائی از در و گوهر

 

  می کشاند هر زمان همراه خود سوئی

 باد ... پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

 حلقه موی سیاهش را

 

 مردمان در گوش هم آهسته می گویند،

 «آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو»

 «در جهان یکتاست»

«بی گمان شهزاده ای والاست»

 

  دختران سر می کشند از پشت روزن ها

 گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

 سینه ها لرزان و پرغوغا

 در طپش از شوق یک پندار

 

 «شاید او خواهان من باشد.»

 لیک گوئی دیده شهزاده زیبا

 دیده مشتاق آنان را نمی بیند

 او از این گلزار عطرآگین

 برگ سبزی هم نمی چیند

 

  همچنان آرام و بی تشویش

 می رود شادان براه خویش

 می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

 ضربه سم ستور بادپیمایش

 مقصد او خانه دلدار زیبایش

 مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند

 «کیست پس این دختر خوشبخت؟»

 

  ناگهان در خانه می پیچد صدای در

 سوی در گوئی ز شادی می گشایم پر

 اوست . . . آری . . . اوست

 «آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤیائی

 نیمه شب ها خواب می دیدم که می آئی.»

 زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

 با نگاهی گرم و شوق آلود

 بر نگاهم راه می بندد

 «ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی

 ای نگاهت باده ئی در جام مینائی

 آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی

 ره بسی دور است

 لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.»

 می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

 می خزم در سایه آن سینه و آغوش

 می شوم مدهوش.

 باز هم آرام و بی تشویش

 

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله خورشید

برفراز تاج زیبایش.

 

  می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت.

 مردمان با دیده حیران

 زیر لب آهسته می گویند

 «دختر خوشبخت! . . .»

*

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

 

آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه ها گیج از عطر اقاقی ها

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید

 

چشمم به روی هر چه می لغزید

آنرا چو شیر تازه می نوشید

گوئی میان مردمکهایم

خرگوش ناآرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشت های ناشناس جستجو می رفت

شبها به جنگل های تاریک فرو می رفت

 

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ، در اتاق گرم،

هر دم به بیرون خیره می گشتم

پاکیزه برف من، چون کرکی نرم

آرام می بارید

 

بر نردبام کهنه ی چوبی

بر رشتۀ سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر

و فکر می کردم به فردا... آه

فردا ــ

حجم سفید ِ لیز .

با خش و خش چادر مادربزرگ آغاز میشد

و با ظهور سایه مغشوش او ، در چارچوب در

ــ که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور ــ

و طرح سرگردان پرواز کبوترها

در جامهای رنگی شیشه.

فردا ...

 

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های باطل را

از مشق های کهنه ی خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه می گشتم افسرده

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک می کردم

 

آن روها رفتند

آن روزهای جذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزها هر سایه رازی داشت

هر جعبۀ سربسته گنجی را نهان می کرد

هر گوشۀ صندوق خانه در سکوت ظهر

گوئی جهانی بود

هر کس ز تاریکی نمی ترسید

در چشمهایم قهرمانی بود

 

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار می کردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز

 

بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدمها پهن میشد، کــــــش می آمد،

با تمام لحظه های راه می آمیخت

و چرخ میزد در ته چشم عروسکها

بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سمت حجم های رنگی سال

و باز می آمد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

بازار باران بود که میریخت، که میریخت، که میریخت

 

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای جسم

آن روزهای آشنائی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ

دستی که با یک گل

از پشت دیواری صدا می زد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر، بر این دست مشوش

مضطرب، ترسان

و عشق،

که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو می کرد

در ظهرهای گرم دود آلود

ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم

ما با زبان سادۀ گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم

و به درختان قرض می دادیم

و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت

و عشق بود آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و جذبمان میکرد

در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

و تبسم های دزدانه

 

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند

از تابش خورشید پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت.

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد ... آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست ...

*

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ِ ما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی؛ پهنای افق را پیمود

خبر مارا با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند

همه می دانند

که من وتو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند

همه می ترسند، اما من وتو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

ونترسیدیم

سخن پیوند سست دونام

و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

و صمیمیت تن هامان، در طرّاری

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند

ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدم

که چه باید کرد؟

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان، ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه ی نامحدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیا بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن، از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

پرده ها ازبغضی پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین می نگرند.

*

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد ِ بی سامان

کجاست خانه ی باد ؟

کجاست خانه ی باد ؟

*

و این منم 
زنی تنها 
در آستانه ی فصلی سرد 
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین 
و یأس ساده و غمناک آسمان 
و ناتوانی این دستهای سیمانی 
زمان گذشت 
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت 
چهار بار نواخت 
امروز روز اول دیماه است 
من راز فصل ها را میدانم 
و حرف لحظه ها را میفهمم 
نجات دهنده در گور خفته است 
و خاک ‚ خاک پذیرنده 
اشارتیست به آرامش 
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت 
در کوچه باد می آید 
در کوچه باد می آید 
و من به جفت گیری گلها می اندیشم 
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول 
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد 
مردی که رشته های آبی رگهایش 
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش 
بالا خزیده اند 
 و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را 
تکرار می کنند 
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم 
در آستانه ی فصلی سرد 
در محفل عزای آینه ها 
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ 
و این غروب بارور شده از دانش سکوت 
چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان 
صبور 
سنگین 
سرگردان 
فرمان ایست داد 
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست 
در کوچه باد می آید 
کلاغهای منفرد انزوا 
در باغ های پیر کسالت میچرخند
و نردبام 
چه ارتفاع حقیری دارد 
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را 
با خود به قصر قصه ها بردند 
و اکنون دیگر 
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خواست 
و گیسوان کودکیش را 
در آبهای جاری خواهد ریخت 
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است 
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
ای یار ای یگانه ترین یار 
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند 
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد 
انگار از خطوط سبز تخیل بودند 
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند 
انگار 
آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها میسوخت 
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود 
در کوچه باد می اید 
این ابتدای ویرانیست 
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد 
ستاره های عزیز 
ستاره های مقوایی عزیز 
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد 
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید برتباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد 
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد 
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
 نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد 
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند 
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم 
من سردم است و میدانم 
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی 
جز چند قطره خون 
چیزی به جا نخواهد ماند 
خطوط را رها خواهم کرد 
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد 
و از میان شکلهای هندسی محدود 
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد 
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم 
و زخم های من همه از عشق است 
از عشق عشق عشق 
من این جزیره سرگردان را 
از انقلاب اقیانوس 
و انفجار کوه گذر داده ام 
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود 
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد 
سلام ای شب معصوم 
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را 
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها 
ارواح مهربان تبرها را می بویند 
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم 
و این جهان به لانه ی ماران مانند است 
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست 
که همچنان که ترا می بوسند 
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم 
میان پنجره و دیدن 
همیشه فاصله ایست 
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب 
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت 
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم 
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود 
و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود 
و من درآینه می دیدمش 
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود 
و ناگهان صدایم کرد 
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب 
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید 
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند 
که دست های تو ویران خواهد شد 
 و من نگاه نکردم 
تا آن زمان که پنجره ی ساعت 
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت 
چهار بار نواخت 
و من به آن زن کوچک برخوردم 
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند 
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت 
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا 
با خود بسوی بستر شب می برد 
آیا دوباره گیسوانم را 
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را 
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد 
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد 
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم


انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد 
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند 
و چشمهایش 
چگونه وقت خیره شدن می درند 
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد 
صبور 
سنگین 
سرگردان 
در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش 
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش 
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند 
ــ سلام 
ــ سلام 
ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را 
بوییده ای ؟...
زمان گذشت 
زمان گذشت و شب روی شاخه های ل*خ*ت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد 
و با زبان سردش 
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید 
من از کجا می ایم ؟
من از کجا می ایم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه است 
 مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار 
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی 
و چلچراغها را 
از ساقه های سیمی می چیدی 
 و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی 
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست 
و آن ستاره های مقوایی 
به گرد لایتناهی می چرخیدند 
چرا کلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را 
به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟
نگاه کن که در اینجا 
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت 
و با نگاه نواخت 
و با نوازش از رمیدن آرمید 
به تیره های توهم 
مصلوب گشته است 
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو 
که مثل پنج حرف حقیقت بودند 
چگونه روی گونه او مانده ست 
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته 
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان 
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست 
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار 
زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم 
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد 
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت 
به سوی لحظه ی توحید می رود 
و ساعت همیشگیش را 
 با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند 
این کیست این کسی که بانگ خروسان را 
آغاز قلب روز نمی داند 
آغاز بوی ناشتایی میداند 
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد 
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام 
در یک زمان واحد 
بر هر دو قطب نا امید نتابید 
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی 
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت 
جنازه های ملول 
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراک
در ایستگاههای وقت های معین 
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت 
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی 
آه 
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند 
و این صدای سوتهای توقف 
در لحظه ای که باید باید باید 
مردی به زیر چرخهای زمان له شود 
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد 
من از کجا می آیم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد 
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد 
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم 
سلام ای غرابت تنهایی 
اتاق را به تو تسلیم میکنم 
چرا که ابرهای تیره همیشه 
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع 
راز منوری است که آنرا 
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند 
ایمان بیاوریم 
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد 
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل 
به داسهای واژگون شده ی بیکار 
و دانه های زندانی 
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان 
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد 
 سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود 
و در تنش فوران میکنند 
فواره های سبز ساقه های سبکبار 
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار 
ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد

*

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت

شب

حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی

برای من

ای مهربان !

چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ..

*

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

 

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

*

دلم برای باغچه می سوزد

کسی به فکر گلها نیست 
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد 
باور کند که باغچه دارد میمیرد 
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است 
که ذهن باغچه دارد آرام آرام 
از خاطرات سبز تهی می شود 
و حس باغچه انگار 
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما 
در انتظار بارش یک ابر ناشناس 
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه 
از ارتفاع درختان به خاک میافتند 
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه میآید
حیاط خانه ی ما تنهاست . 
پدر میگوید: 
" از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید: 
" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ 
وقتی که من بمیرم دیگر 
چه فرق میکند که باغچه باشد 
یا باچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."

مادر تمام زندگیش 
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ 
مادر همیشه در ته هر چیزی 
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه 
آلوده کرده است . 
مادر تمام روز دعا میخواند 
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهیها 
و فوت میکند به خودش 
مادر در انتظار ظهور است 
و بخششی که نازل خواهد شد .

برادرم به باغچه میگوید قبرستان 
برادرم به اغتشاش علفها میخندد
و از جنازه های ماهیها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند 
شماره بر میدارد
برادرم به فلسفه معتاد است 
برادرم شفای باغچه را 
در انهدام باغچه میداند.
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار 
و سعی میکند که بگوید 
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است 
او ناامیدیش را هم 
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش 
همراه خود به کوچه و بازار میبرد 
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب 
در ازدحام میکده گم میشود . 


و خواهرم دوست گلها بود 
و حرفهای ساده قلبش را 
وقتی که مادر او را میزد 
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد 
و گاهگاه خانواده ی ماهیها را 
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش 
و در پناه عشق همسر مصنوعیش 
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی 
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی میزاید
او 
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او 
هر وقت که به دیدن ما میآید
آبستن است. 

حیاط خانه ی ما تنهاست 
حیاط خانه ی ما تنهاست 
تمام روز 
از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید
و منفجر شدن 
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل 
خمپاره و مسلسل میکارند
همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان
سرپوش میگذارند
و حوضهای کاشی 
بی آنکه خود بخواهند 
انبارهای مخفی باروتند 
و بچه های کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را 
از بمبهای کوچک پر کردهاند . 
حیاط خانه ی ما گیج است. 

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم 
من از تصویر بیهودگی این همه دست 
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی 
که درس هندسه اش را 
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم 
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام 
از خاطرات سبز تهی میشود

*

ای ستاره ها که بر فراز آسمان 
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید 
ای ستاره ها که از ورای ابرها 
بر جهان نظاره گر نشسته اید

 
آری این منم که در دل سکوت شب 
نامه های عاشقانه پاره میکنم 
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید 
دامن از غمش پر از ستاره میکنم 

با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است 
در کنار این مصاحبان خودپسند 
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است 

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من 
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او 
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟

جام باده سر نگون و بسترم تهی 
سر نهاده ام به روی نامه های او 
سر نهاده ام که در میان این سطور 
جستجو کنم نشانی از وفای او 

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید 
از دو رویی و جفای ساکنان خاک 
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید 
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک 

من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست 
تا که کام او ز عشق خود روا کنم 
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا 
زین سپس به عاشقان با وفا کنم 

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار 
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان 
روزنی بسوی این جهان گشاده اید 

رفته است و مهرش از دلم نمیرود 
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

*

در شب کوچک من دلهره ی ویرانی است

گوش کن

وزش ِ ظلمت را می شنوی ؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن ،

وزش ِ ظلمت را می شنوی ؟!

*

دلم گرفته است 
دلم گرفته است 
به ایوان می روم و انگشتانم را 
بر پوست کشیده ی شب می کشم 
چراغ های رابطه تاریکند 
چراغهای رابطه تاریکند 
کسی مرا به آفتاب 
معرفی نخواهد کرد 
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد 
پرواز را به خاطر بسپار 
پرنده مردنی ست

*

چون سنگها ٬ صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دستِ مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگهای مرده هماغوش می کنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی

تو دره بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

*

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدر

زن پریشان شد و نالید که وای
وای ، این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است

*

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

به جويبار كه در من جاري بود

به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند

به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من

از فصل هاي خشك گذر مي كردند

به دسته هاي كلاغان

كه عطر مزرعه هاي شبانه را

براي من به هديه مي آوردند

به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد

و شكل پيري من بود

و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را

از تخمه هاي سبز مي انباشت

سلامي دوباره خواهم داد

مي آيم مي آيم مي آيم

با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك

با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي

با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار

مي آيم مي آيم مي آيم

و آستانه پر از عشق مي شود

و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند

و دختري كه هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد

*

همه‌ی هستی من آیه‌ی تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شگفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو راه آه کشیدم آه
 من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می‌آویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می‌گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله‌ی رخوتناک دو
هم‌آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می‌دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی‌معنی می‌گوید: صبح بخیر 
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی‌نی چشمان تو خود را ویران می‌سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهاییست
دل من
که به اندازه‌ی یک عشق است
به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرد
به زوال زیبای گل‌ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه‌ی خانه‌مان کاشته‌ای
و به آواز قناری‌ها
که به اندازه‌ی یک پنجره می‌خوانند
آه …
سهم من این‌ است
سهم من این است
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده‌ای آنرا از من می‌گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن‌آلودی در باغ خاطره‌هاست
و در اندوه صدایی جان دادم که به من می‌گوید:
 دستهایت را دوست میدارم 
دستهایم را در باغچه می‌کارم
سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می‌آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن‌هایم برگ گل کوکب می‌چسبانم
کوچه‌ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم‌های معصوم دخترکی می‌اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
کوچه‌ای هست که قلب من آن را
از محله‌های کودکیم دزدیده است
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری  آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر می‌گردد
و بدین‌سان است
که کسی می‌میرد
و کسی می‌ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد، مرواریدی
صید نخواهد کرد .
من
پری کوچک غمگینی را
می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی‌لبک چوبین
می‌نوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

*

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور
در زمستــــانی غبــــار آلــــــود و دور
یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور
مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید
روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا
روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر
ســــایه ای ز امروزهـــا، دیروزهــا
دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار
گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد
ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود
من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد
خـاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند
آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب
گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند
بعد من، نـــــاگه به یک سو می روند
پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من
چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند
روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من
در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد
بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای
در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای
تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود
روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی
در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود
می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب
روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا
چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای
خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا
لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا
می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !
بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو
قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک
بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد
نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ
گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه
فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ

*

اي شب از روياي تو رنگين شده

سينه از عطر توام سنگين شده

اي به روي چشم من گسترده خويش

شاديم بخشيده از اندوه بيش

همچو باراني که شويد جسم خاک

هستيم زآلودگي ها کرده پاک

 

اي تپش هاي تن سوزان من

آتشي در سايهء مژگان من

اي ز گندمزارها سرشارتر

اي ز زرين شاخه ها پر بارتر

اي در بگشوده بر خورشيدها

در هجوم ظلمت ترديدها

با توام ديگر ز دردي بيم نيست

هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست

 

اي دل تنگ من و اين بار نور؟

هايهوي زندگي در قعر گور؟

 

اي دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پيش از اينت گر که در خود داشتم

هرکسي را تو نمي انگاشتم

 

درد تاريکيست درد خواستن

رفتن و بيهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سيه دل سينه ها

سينه آلودن به چرک کينه ها

در نوازش، نيش ماران يافتن

زهر در لبخند ياران يافتن

زر نهادن در کف طرارها

 

 

آه، اي با جان من آميخته

اي مرا از گور من انگيخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوي خشک سينه ام را آب تو

بستر رگهايم را سيلاب تو

در جهاني اينچنين سرد و سياه

با قدمهايت قدمهايم براه

 

اي به زير پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گيسويم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، اي بيگانه با پيرهنم

آشناي سبزه واران تنم

آه، اي روشن طلوع بي غروب

آفتاب سرزمين هاي جنوب

آه، آه اي از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سيراب تر

عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست

چلچراغي در سکوت و تيرگيست

عشق چون در سينه ام بيدار شد

از طلب پا تا سرم ايثار شد

 

اين دگر من نيستم، من نيستم

حيف از آن عمري که با من زيستم

اي لبانم بوسه گاه بوسه ات

خيره چشمانم به راه بوسه ات

اي تشنج هاي لذت در تنم

اي خطوط پيکرت پيرهنم

آه  مي خواهم که بشکافم ز هم

شاديم يک دم بيالايد به غم

آه، مي خواهم که برخيزم ز جاي

همچو ابري اشک ريزم هاي هاي

 

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟

در شبستان، زخمه هاي چنگ و رود ؟

اين فضاي خالي و پروازها؟

اين شب خاموش و اين آوازها؟

 

اي نگاهت لاي لائي سِحر بار

گاهوار کودکان بيقرار

اي نفسهايت نسيم نيمخواب

شسته از من لرزه هاي اضطراب

خفته در لبخند فرداهاي من

رفته تا اعماق دنيا هاي من

 

اي مرا با شور شعر آميخته

اينهمه آتش به شعرم ريخته

چون تب عشقم چنين افروختي

لاجرم شعرم به آتش سوختي

+ نوشته شده در  یکم آذر 1391   توسط صدیق قطبی  |