X
تبلیغات
صدای پای آب - خروش موج با من مي كند نجوا....

صدای پای آب

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه‌ی عشق تر است

خروش موج با من مي كند نجوا....

دریا صدا که می زندم، وقت كار نيست
ديگر مرا به مـشغــله ای اختيـار نيست
پَر می کشم به جانب هم بغضِ هر شبم
آییـنه ای که هــیچ زمــانـش غبار نیسـت
دریا و من چقدر شبیهیم، گر چه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریــا کــه از اهــالــی ایـن روزگــار نــیــســت
امـشـب ولی هوای جنـون موج می زنـد
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش، ببین
دریا هـم اینچنین که منـم بردبـار نیـست     « محمد علي بهمني »

*

سینه باید گشاده چون دریــا                    تـا کند نغمه ای چو دریا ساز

نفسی طاقت آزموده چو موج                   کـه رود صـــد ره و بـر اید بــاز

تـن تـوفـان کـش شــکـیـبـنده                   که نفرساید از نشــیب و فـراز

بـانـگ دریـادلان چنـیـن خـیـزد                   کار هر سیـنه نیست این آواز    //  هـ.ا. سايه

كنار دريا كه مي نشيني، تداعي آزادِ ذهن، تو را به اين سو و آن سو مي برد. موج ها وقتي آرام و كوچكند زير لب زمزمه مي كني:

کاش با زوق اندیشه شبی،

از شط گیسوی تو من،

بوسه زن بر سر هر موج گذر ميكردم....    «حميد مصدق»

 وقتي دريا آبي و مواج به نظر مي آيد همراه با حسین منزوی واگويه مي كني:

درياي شورانگيز چشمانت چه زيباست        آنجا كه بايد دل به دريا زد همين جاست

در مـن طـلوعِ آبیِ آن چـشـمِ روشــــن         یـاد آور صــبحِ خـیــال انــگیـــزِ دریـــاست     

وقتي غروب سر مي رسد و موج بر ساحل مي كوبد، وقت آن مي رسد كه اين شعر فريدون مشيري را بخواني يا با صداي محمد نوري گوش دهي:

به پیش روی من، تا چشم یاری می کند، دریاست!

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست!

درین ساحل که من افتاده ام خاموش.

غمم دریا، دلم تنهاست.

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست!

خروش موج، با من می کند نجوا،

که: هر کس دل به دریا زد رهایی یافت!

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست!

ز پا این بند خونین بر کَنم نیست،

امید آنکه جان خسته ام را،

به آن نادیده ساحل افکنم نیست!

شگرف است و رازآلود. دل به دريا زدن همان و چشم از جهان بستن همان، اما دريا افسونت مي كند چنان ماري كه خرگوشي را براي شكار، با حركات موزون خود ميخكوب مي كند. دريا نوايي ديگر ساز مي كند: خروش موج با من مي كند نجوا كه: هر كس دل به دريا زد رهايي يافت.

چه سرّ و رمزي در اين طنين نهفته كه مرگ را برايت دلاويز مي كند؟ تا چنان شوي كه به مثابه ي سقراط خوش خوشانه شوكران را چون شربت گوارا نوش جان كني. آري سقراط. سقراط كه شكسپير در توصيف مرگش مي گويد: «هیچ چیزش در زندگی برازنده‌تر از ترک زندگی نبود. جان سپردنش همچون جان سپردن کسی بود که نیک آموخته باشد که به هنگام مرگ، گران‌بهاترین چیزش را همچون بی‌بهاترین چیز دور افکند.»

عشق ومرگ خواهران همند و هر دو در مجاورت دريا بيدار مي شوند. دريا عاشقان را شوريده تر و مرگ انديشان را مرگ جو تر مي كند. رسول يونان در شعري مي گويد:

کنار دریا

عاشق باشی

عاشق تر می شوی

و اگر دیوانه

دیوانه تر

این خاصیت دریاست....

به همه چیز وسعتی از جنون می بخشد

شاعران

از شهرهای ساحلی

جان سالم به در نمی برند.

همان كه قديماً مي گفتند قرص كامل ماه، ديوانه را ديوانه تر مي كند. همان كه گفته اند پلنگ ها نيز در شب مهتابي سودايي مي شوند و در سوداي در آغوش كشيدن مهتاب، در جهشي از بلندا به آسمان، سرشان به سنگ واقعيت مي خورد و مي ميرند. چه كسي بهتر از حسين منزوي اين مطلب را به شعر گفته است؟

خيال خام پلنگ من به سوي مـــاه جهـيدن بود       و ماه را ز بلندايـش به سوي خــاك كشــيدن بـــود

 پلنگ من –دل مغرورم- پريد و پنجه به خالي زد       كه عشق – ماه بلند من- وراي دست رسيدن بود 

خاصيتي كه گر به نسبت ماه افسانه و اسطوره باشد براي دريا عين حقيقت است.

 كشتي هايي كه در دريا لنگر انداخته اند در سياهي شب كه چراغ هايشان را روشن مي كنند، حس غريبانه ي وانهادگي را در درونت شعله ور مي كنند. منظورم از وانهادگي، همان تنهايي نازدودني آدمي است. تنهايي نهفته و جاگرفته در سرشت و سرنوشت جهان. همان كه سهراب مي گفت: حيات نشئه ي تنهايي است. هر كشتي براي تو تجسم فرد فرد انساني است كه مُهر تنهايي وجودي بر پيشاني اش خورده است.

و فکر کن که چه تنهاست 

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

 چه فکر نازک غمناکی!       «سهراب سپهری»

دلهاي عارفان و عاشقان هماره دريايي بوده است. دريا به سبب آشفتگي و بي قراري و تموج، حكايت گر جان بي تاب مولانا بود. جاني كه سكون را جايي در سرنوشتش نبود:

كي شود اين روان من ساكن؟      اين چنين ساكن روان كه منم

چه چيزي به وضوح دريا مي تواند تعبير زير و زبر شدن را به تصوير كشد: بي تو اگر به سر شدي زير جهان زبر شدي...

گفتم اي عشق بگو، ‌زير و زبر خواهم شد            گفت: مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو

این دریانامه را با شعری از نزار قبانی به پایان می برم:

ای کاش، ای کاش دریانوردی بودم

ای کاش قایقی داشتم

تا هر شامگاه در بندر آبی چشمانت

بادبان برافرازم...

+ نوشته شده در  دوم فروردین 1391ساعت   توسط صدیق قطبی  |