X
تبلیغات
صدای پای آب

صدای پای آب

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه‌ی عشق تر است

دریچه ای به جهانِ آرش نراقی

دکتر آرش نراقی، ۴۵ سال دارد. دکترای داروسازی را از دانشگاه تهران گرفته و دکترای فلسفه را از دانشگاه کالیفرنیا. اکنون استادیار دین و فسلفه در پنسیلوانیای امریکاست. تا کنون هفت کتاب با عناوینِ رساله ی دین شناخت: مدلی در تحلیل ایمان ابراهیمی، اخلاق حقوق بشر، آینه جان:مقالاتی دربارهٔ احوال و اندیشه‌های مولانا جلال الدین بلخی، حدیث حاضر و غایب: مقالاتی درباب الهیات غیبت، درباره ی عشق، عقل و اعتقاد دینی و  کلام فلسفی، از او به چاپ رسیده است که سه کتاب اخیر، ترجمه ی وی است. او یکی از برجسته ترین دگر اندیشان و روشنفکران ایرانی است که در باب دین، عرفان، اخلاق و حقوق بشر، تأملات ژرف و کند و کاوی عمیق داشته است. آرش نراقی، اوصافی دارد که مرا شدیداً شیدا می کند: صمیمیت، خودافشاگری و سادگی.

تعدادی از گفتار های وی را که هر کدام چند دقیقه بیشتر نیستند ولی دلنشینند و گیرا، برای دانلود گذاشته ام. صدایش از درونی آرام و گرم و روشن حکایت دارد.

آیا ما تنها می‌میریم؟

مرگ خوش

چرا مرگ را خوش نمی‌داریم؟

ریشه اندوه در دوران میانسالی

روز باران و جهان کودکی

گل گلدون من

معجزه شنیدن

روح چگونه شاد و سبکبار می‌شود؟

چراغ‌های رابطه تاریک‌اند؟

+ نوشته شده در  سی ام بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

360 ربــاعی

رباعی، قالبی دیرین و در عین حال ماندگار است. تاریخ مصرفش مثل غزل، تا هم اکنون تمام نشده است. قالبی است مناسب برای ثبت لحظه های شاعرانه. بخش چشمگیری از زیباترین اشعار فارسی در قالب رباعی پدید آمده اند. شگفت  آنکه به لحاظ تنوع مضمونی و محتوایی هم رباعی جایگاه ممتازی دارد. شگرف ترین مضامین فلسفی و عرفانی و دینی و عاشقانه لباس رباعی به تن کرده اند.

در این مجموعه ۳۶۰رباعی پیشاروی دوستان عزیز قرار گرفته، که به دلایلی از ذکر پدیدآورندگان آنها خودداری شده است. ظاهراً در هیچ قالب شعری ای به اندازه ی رباعی، اینهمه گمانه زنی و سردرگمی در تعیین سرایندگان آن وجود ندارد. بسیاری از رباعیات زیبای ادب فارسی به خواجه عبدالله انصاری و شیخ ابوسعید ابوالخیر منتسب شده است. استاد شفعیی کدکنی در مقدمه ی اسرار التوحید می گوید که خواجه عبدالله انصاری به احتمال قریب به یقین هرگز به زبان فارسی شعری نگفته و بوسعید بوالخیر هم تنها دو رباعی سروده است. راجع به رباعیات خیام هم که دیگر گمانه زنی بسیار است. صادق هدایت که خود همدلی تمام عیار با خیام دارد، ۱۱۹ رباعی را به خیام نسبت می دهد و گرد می آورد. احمد شاملو ۱۲۵ رباعی، محمد علی فروغی ۱۷۸ رباعی وعلی دشتی ۸۱ رباعی را از آنِ خیام می داند. گمان می کردم که درباب رباعیات مولانا چنین تردیدی نباشد. پس از مطالعه ی گزیده ی غزلیات شمس که به شرح و گزینش استاد کدکنی بود، دیدم که بسیاری از رباعیات منسوب به مولانا که در تصحیح استاد فروزانفر آمده، با دقّت کم نظیر استاد کدکنی معلوم می شود که از آن دیگران است و مولوی نسروده است.

این مجموعه کشکولی است از رباعیات منسوب به خیام و بوسعید بوالخیر و مولوی و بیدل و نجم رازی و برخی شاعران معاصر. هم سویه ی فیلسوفانه و الحادی و لاأدری گری و دم غنیمت شمری و می پرستی و بدبینانه و یأس آلود به جهان در آن دیده می شود و هم عاشقانه هایی بی همتا و هم مناجات ها و عارفانه هایی سوزناک. با این که ترجیح یک رباعی از این ۳۶۰ رباعی برایم دشوار است، اما هیچ رباعی ای به افسونگری این رباعی برایم نبوده است:

گفتم: «دل وجان بر سر کارت کـــردم                    هــر چیز که داشتـم نثارت کردم»

گفتا: «تو که باشی که کنی یا نکنی                    این من بودم که بی قرارت کردم»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

دلتنگی

دلم تنگ می شود، گاهی

برای حرف های معمولی

برای حرف های ساده

برای «چه هوای خوبی!» / «دیشب چه خوردی؟»

برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» / « شادی پسر زائید.»

و چه قدر خسته ام از  «چرا؟»

از «چه گونه!»

خسته ام از سؤال های سخت، پاسخ های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ های تند

نشانه های با معنا، بی معنا

دلم تنگ می شود، گاهی

برای

یک «دوستت دارم» ساده

دو «فنجان قهوه ی داغ»

سه «روز» تعطیلی در زمستان

چهار «خنده ی » بلند

و

پنج «انگشت» دوست داشتنی.

«مصطفی مستور»

+ نوشته شده در  بیست و چهارم بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

برف بر دوش سکوت

پاشو برف اومده. مادرم صدام می زد.  با قدری انکار و دودلی، گرمای خواب رو ترک می گفتم و با کنار زدن پرده،  از دریچه ی پنجره، حیاط برف پوش رو میدیدم. خبر اومدن برف، بهانه ی مناسبی برای بیدارکردنمون بود. شعف خاصی دلمو فرا می گرفت. انگار جهان بکلّی دیگر شده بود. همه جا سفید. قامتِ درختها از سنگینی برف خم شده بود. شادی آمدن برف وصف نشدنی بود. دوچندان میشد وقتی بهش تعطیلی مدرسه رو اضافه می کردی. اون وقتها خوردن برف از اولین کارهایی بود که آدم دوست داشت انجام بده. شاید با این کار میخواستی زلالی و سپیدی رو به اعماق وجودت روانه کنی. وقتی میخوریش باهاش به وحدت میرسی.

این روزها هم شهرمون برف اومده. ولی البته دیگه اون شور و حال نمونده. شور و حال کودکی بر نگردد دریغا. کیه که برف بباره و یاد شعر مارگوت بیکل که شاملو با صدای گرمش خونده نیفته: ... و هردانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند.

برف با خودش سکوت میاره. به تعبیر سهراب: برف بر دوش سکوت. سکوتی سرشار از ناگفته ها. از حرکات ناکرده و عشق های بر زبان نیامده. سکوتی که حقیقت من وتو را به همراه داره. سکوت برف، به هزار زبان با آدم حرف میزنه. از حرف هایی که تن به ابتذال گفتن نمیدن. از حرف هایی که در قالب تنگ سخن جا نمیشن. حرفهایی که همیشه ناگفته میمونن وتنها درخموشی و سکوت میشه نوشیدشون. هزار قناری خاموش در گلوی هر یک از ماست. برف ما رو به یاد قناریمون میندازه. گریک ورق ازعلم خموشی دانی/ بسیار برین گفت وشنو خنده زنی. هرکس هوسِ سخن فروشی داند/ من بنده ی آنم که خموشی داند. جان ما در جهان پر همهمه و پر غوغای پیرامون، عطشِ سکوت رو داره وبرف این موهبت رو بهمون نثار میکنه.

یاد شعری می افتم که آدمو مدهوش می کنه: «چه سعادتی است وقتی که برف می بارد دانستن این که تنِ پرنده ها گرم است.»

تو کوران سرما و برف، تن پرنده ها گرمه. قشنگ نیست؟ فکرکردن بهش آدمو مست میکنه. راستی گنجشک ها کجا خوابیدن. چطور خودشونو گرم می کنن. چه گرمای شیرینی تو تنِ گنجشکاست. طفلی ها چطور می خوان غذا پیدا کنن. نکنه گرفتار ما آدمای بی رحم بشن. ما آدمایی که شکممونو هیچی سیر نکرده و فقط چشم دوختیم که برف بیاد و از بیچارگی و گشنگی گنجشکا و پرندها دامی پهن کنیم و اونا رو هم روونه ی شکم سیری ناپذیرمون کنیم. طعمه ی حرص و فزون خواهی بی حدّ و مرزمون که فقط خاک گور می تونه پُرش کنه.

همه جا رو برف پوشونده. من به گنجشکها فکر میکنم. و به هزار قناری خاموش در گلویم.

+ نوشته شده در  بیستم بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

گزیده ای از کشف المحجوب

ابوالحسن علی بن عثمان هجویری

ومن اندر معاینه درویشی دیدم اندر جبال آذربایگان که می رفت و می گفت این بیت ها به شتاب:

واللهِ ما طــلــعت شمسٌ ولا غَـرَبَت       إلّا و أنتَ مُنی قلبی و وَسواسی

و لا تَنَفَّســتُ محــزونــاً و لا فَـــرِحاً        إلّا و ذکرُکَ مــقــرونٌ بأنــفـــاسی

ولا جلــستُ إلی قــومٍ أحــدّثُــهـم         إلّا و أنتَ حدیثی بینَ جُلّـاســی

ولا هَمَمتُ بِشُربِ الماء مِن عَطَشٍ       إلا رأیتُ خیــالاً مِنــکَ فی الکأسِ

[به خدا که آفتاب بر نیامد و فرو نرفت مگر آن که تو آرزوی من و دغدغه ی خاطر من بودی،/ و به اندوه و شادی نفسی نکشیدم، مگر آن که یاد تو بر زبانم بود،/ و با هیچ گروهی به گفتگو ننشستم جز آن که سخن من در آن جمع از تو بود،/ و در لحظه ی تشنگی نخواستم آبی بنوشم إلا عکس تو را در پیاله ی خود دیدم.]

از سماع این متغیّر شد. پشت به سنگی باز گذاشت و جان بداد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

اندوه بی پایان عشق

از دو سه بیت شعری که مادرِ ناخوانده دفترم به یاد دارد و با نوایی حزن آلود در دشواری های زندگی می خواند و هماره طنین صدای حزینش را درخاطر دارم این بیت رودکی است:

هموار کرد خواهی گیتی را        گیتی است کی پذیرد همواری

به گمانم غمبارترین واقعه ای که می تواند برای آدمی روی دهد، آن است که به یکباره می بیند که قلب محبوبش از عشق او تهی شده است. در عشق رومانتیک که دلباختگی ای دوطرفه است، اگر از جانب معشوق نباشد کششی/ کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد. وقتی دلنهاده می بیند که دلدار دیگر هوای او را در سر ندارد، و آفتاب عشقش به لب بام رسیده و رو به افول و غروب نهاده است، دیگر به کدامین نیرو و انرژی، رهپوی مقصد دلاویز عشق شود؟! به گفته ی حافظ: «کِشِش چو نَبوَد ازآن سو چه سود کوشیدن!»

بر این باورم و تجربه ی زیسته ام تأیید می کند که عشق بشکوه ترین و شعف انگیزترین لحظات را به آدمی هدیه می دهد. مگر به گفته ی شاعر جز این است که: «سرمایه ی عمر آدمی یک نفس است» مگر جز همین لحظه های گریزان و بی قرار، دستمایه ی دیگری هم داریم؟ داشته ی ما وقت ماست که به تعبیر شیخ بوسعید گاه طعم شیرین دارد و گاه تلخ. گاه صفت قبض دارد و گاه صفت بسط. عشق بر تن عریان لحظه ها، جامه ی طرب، شادی، شور و شیرینی می پوشاند. صفتِ وقت را بَدَل به بسط می کند. گشایش می دهد و پر از شهد و شکر می کند. ابتهاج می گفت: عشق شادی است، عشق آزادی است/ عشق آغاز آدمیزادی است. و مولانا که می گفت: مرده بدم زنده شدم،گریه بُدم خنده شدم...

وقتی حس می کنی که فروغت در ضمیر محبوب، آهسته آهسته کم رنگ تر و کم رنگ تر می شود، می بینی که زیباترین و طرب زا ترین لحظاتت به آسانی از دست می رود. مثل ماهیِ لیزی که هر چه می کوشی نگهش داری سُر می خورد. در چنین موقعیتی هر چه اصرار بیشتر کنی بیشتر از دست می دهی، به گفته ی مارگوت بیکل: «اصرار در نگه‌ داشتن‌ِ آن‌چه‌ نگه‌ داشتنی‌ نیست‌، به‌ فرو ریختنش‌ می‌انجامد، همانندِ دانه‌های‌ شن‌،از میان‌ِ انگشتان‌!» می بینی که مانند یخ فروش نیشابور که: «در تموز آن یَخَک نهاده به پیش/ کس خریدار نی، و او درویش»؛ تمام سرمایه ات به سادگی تمام، در جلوی چشمان تو آب می شوند و به یکباره، جمله ی معنا، دلخوشی، شادی و شور زندگی را از دست داده ای. اینجاست که  چنان سقوطی از پس چنان صعودی، غمبارترین و سوگناک ترین حادثه ی زندگیت را رقم می زند که هیچ امردلپذیری التیام بخش و تسکین دهنده ی این زخم نادیده نخواهد بود. امیلی دیکنسون می گفت: «بهای هر لحظه وجد را باید با رنج درون پرداخت به نسبتی سخت ولرز آور به میزان آن وجد. بهای هر ساعت دلپذیر را با سختی دلگزای سالها.»

مشکل و معضل بغرنج اینجاست که یکباره "از اوج سربلندی افتی به خاک پستی". عشق چنان اوجی ترا داده بود که فروکش کردنش ترا به چنان نشیب و قعری می افکند که تمام وجودت از هم می پاشد. گل سرخی که نظاره اش مستی بخش بود، ناگهان به دست یغماگرِ باد می افتد و هر گلبرگش به سویی روانه می شود و در دست تو تنها شاخه ای می ماند و یادی.

عواطف آدمی، تخته بندِ هیچ قید و بندی نمی شوند. با تعهّد و پیمان و سوگند مگر می شود، عشق را که به گفته ی شاعر "آمدنی بوَد نه آموختی"، صیانت کرد؟ چه تضمینی هست که اویی که چنین شورمندانه ترا دوست می دارد و تو از این که منظورِ یگانه ی او شده ای غرقه در ابتهاج و سروری، بر همین حال برجای بماند و زمانه ی غدّار و پیر و بی بنیاد که افسون و نیرنگش آدمی را از جان شیرین، ملول می کند؛ چراغ روشن عشق ترا در سینه ی محبوب نکُشد؟! فروغ می گفت: آری آغاز دوست داشتن است / گر چه پایان راه ناپیداست.

دردا و دریغا که هیچ ضمان و قطعیتی نیست. به گفته ی مولوی: نیست دستوری در اینجا قرعِ باب/ جز امید، الله اعلم بالصّواب. تمام شادابی وشور تو بسته  به احساسی است که دیگری نسبت به تو دارد و احساسِ آدمی غیر اختیاری ترین بخش وجود اوست، پس چگونه می توانی به مصافِ فروکاستن و سرد شدن احساسِ محبوب برآیی؟ به گفته ی قیصر: "می توان آیا به دل دستور داد؟"  آیا در چنین مواقعی می توان با تأکید بر وفاداری و تذکّرِ عهد و پیمان و وعدهای گفته و ناگفته، محبوب را ملزم به دوست داشتن شورمندانه ی خود کرد؟

تا وقتی که فرد، عاشق است به تعبیر مولانا بی پرواست[لاأبالی]: لاأبالی عشق باشد نی خرد/ عقل آن خواهد کز آن سودی بَرَد. بی پروا به این معنا که ملاحظه ی هیچ امر دیگری جز عشق را نمی کند. دگر نصیحت مردم حکایتی است بگوشش. لحاظ سود و زیان و موازنه ی مصلحت و مفسدت وصَرفه ی عُقلائی زمانی پا در میان می نهد، که فارسِ عشق میدان را خالی کرده است. آن گاه است که دیگرسوی رابطه  برای توجیه و تعلیلِ پایان بخشیدن به رابطه ی عاشقانه به انوع لطایف و ظرایف عقلانی چنگ می زند تا به پایان رسیدن سوختِ عشق را موجّه کند. ملامت و سرزنش و عتابی هم نیست، مگر می شود وقتی دلی خالی از عشق شد با عتاب و خطاب و موعظت و التماس و تمنا، سرشارش کرد؟ مگر می شود چشمه ای را که خشکیده با ریختن پی در پی آب، از نو جوشان کرد؟ چشمه باید از درون بجوشد و آبِ ریخته چشمه نمی شود.

به نظرم می رسد در این موقعیت بهتر است چنین تلخکامی ای را نه به حساب بی وفایی محبوب، بل به حسابِ فلک کج مدار و چرخ غدّار وقصرِ سست بنیادِ امل نهیم. به گفته ی حافظ: "زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند." مهدی اخوان ثالث چه تلخ نجوا می کرد: "در گذرگاه زمان، خیمه شب بازی دهر، با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد، عشقها می میرند، رنگها رنگ دگر می گیرند، وفقط خاطره هاست، که چه شیرین و چه تلخ، دست ناخورده بجا می مانند"

می دانم که چنین غمی را هرگز التیامی نیست و از آن دست غم ها و زخم هایی است که آهسته آهسته روح را می خورند و تحلیل می برند. از همان ها که فرخی یزدی را بدانجا کشیده بود که می گفت: "زندگی کردن من مُردن تدریجی بود/ آنچه جان کَند تَنم عمر حسابش کردم". از همان ها شاید که سهراب فکر میکرد که ترنّم موزون حزنش تا به ابد شنیده خواهد شد. بعد از این واقعه هر روز خورشیدت از مشرق اندوه، طلوع می کند و خود را زنی یا مردی خواهی دید تنها، درآستانه ی فصلی سرد.

سهراب می گفت: « همیشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دستِ تُرد ثانیه هاست.» عاشق، دست در دستِ شکننده و تُرد لحظه ها نهاده است. تا چه پایه می توان به مانایی و دوام لحظه های شکننده و ناپایدار عشق امید بست؟ لحظه های عشق، تُرد و شکننده اند و وقتی شکستند: «شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است.» این وسط تو می مانی و حسرت ویرانگر لحظه های از دست رفته. تو می مانی و هزاران ای کاش و تمنّا و ای دریغ. مانند نیما یوشیج که ناگهان گُلی را که از جان برایش مایه گذاشته می بیند که در آغوشش می شکند: "نازک آرای تنِ ساقِ گلی، که به جانش کِشتم، و به جان دادمش آب، ای دریغا به بَرَم می شکند." یا همچون فریدون مشیری که با اشکی در چشم وبغضی در گلو می گفت:

دلم میخواست یکبار دیگر او را کنار خویش میدیدم.

به یاد اولین دیدار

در چشم سیاهش خیره می ماندم

دلم یکبار دیگر همچو دیدار نخستین

پیش پایش دست و پا میزد.

شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد.

غم گرمش نهانگاه  دلم را جست و جو میکرد.

دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین

هستی ام را زیر و رو میکرد.

+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

نرم افزارهای لذت

دکتر مرتضی مردیها         

[دکتر مرتضی مردیها را یکی از دقیق ترین و خوش فکرترین روشنفکران ایران زمین می دانم. هر مطلبی که از ایشان خواندم به طرز مسحور کننده ای قانع کننده و پذیرفتنی بود. به طرز عجیبی آدم "اصیلی" است و در نوشته هایش در پیِ نُمایش احتشامی روشنفکرانه و همسو با موج های اجتماعی نیست. از این دست آدمها را چشم روزگار به ندرت دیده است. کلامش در عینِ زیبایی و جذابیت ادبی، دقیق و حساب شده است. مطالعه ی نگاشته ی ایشان با بی حوصلگی و شتابزدگی جفا و اجحاف است. امید دارم با تأنی و درنگ و آهستگی مطالعه شود]

به نظر می‌رسد این یک نکته‌ی بدیهی باشد که هدف اصلی هر کسی افزودن میزان رضایت است از زندگی خود؛ و معنای ساده‌ی خوشبختی هم همین است. عموم آدمیان برای پیش رفتن در این جهت، در پی تغییر شرایط بیرونی خود هستند، تا با افزودن و بهینه کردن امکانات، زمینه‌ی مساعدتری برای برخورداری خود از لذت و خوش‌حالی بیشتر و پایدارتر فراهم کنند.

اما آیا این ابزار برای رسیدن به آن مقصد، شرطِ کافی است؟

مقاله‌ی حاضر در پی طرح چشم‌اندازی برای پاسخ به این پرسش است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

گزیده ای از رساله ی قشیریه

عبدالکریم بن هوازن قشیری، مترجم: ابوعلی حسن بن احمد عثمانی

گزینش و تایپ: صدیق قطبی

ابراهیم اُطروش گوید ببغداد نزدیک معروف کرخی نشسته بودم بدجله قومی جوانان بگذشتند در زورقی و دف همی زدند وشراب همی خوردند وبازی همی کردند، معروف را گفتند نبینی کی آشکارا معصیت همی کنند دعا کن بر ایشان، دست برداشت گفت یا رب چنانکه ایشان رادر دنیا شاد کرده ای ایشان را در آخرت شادی ده.

وگویند یحیی بن معاذ رازی نامه نبشت ببویزید بسطامی که اینجا کس هست که اگر یک قدح بخورد هرگز تشنه نشود. بویزید جواب باز نبشت که عجب بماندم از ضعیفی حال که اینجا کس هست که اگردریاهای عالم بیاشامد سیر نشود و نیز زیادت خواهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

از حکایات و سخنان مولانا جلال الدین رومی

گزینش و تایپ: صدیق قطبی

در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی است که: اگر صد هزار عالم ملک او شود، نیاساید و آرام نیابد. خلق در هر پیشه ای و صنعتی و منصبی تحصیل می کنند و هیچ آرام نمی گیرند زیرا آنچه مقصود است بدست نیامده است. آخر معشوق را دلارام می گویند، یعنی که دل به وی آرام گیرد. پس به غیر، چون آرام و قرار گیرد؟(فیه ما فیه)

اگر خواهی که دایماً در بهشت باشی. با همه کسان دوست شو و کین کسی را در دل مدار زیرا که چون شخصی را از روی دوستی یاد کنی، دایماً شادمان باشی، و آن شادی عین بهشت است. و اگر کسی را از روی دشمنی یاد کنی، دایم در غم باشی، و آن غم عین دوزخ است. چون دوستان را یاد کنی، بوستان درونت از خوشی می شکفد و از گل و ریحان پر می شود. و چون ذکر دشمنان می کنی، باغ درونت از خارزار و مار پر می شود و پژمرده می گردی.(مناقب العارفین)

هر چند که زن را امر کنی که پنهان شو، او را دغدغه خود را نمودن بیشتر شود. و خلق را از نهان شدن او، رغبت به آن زن بیش گردد. پس تو نشسته ای و رغبت را از دو طرف زیادت می کنی و می پنداری که اصلاح می کنی. آن خود عین فساد است. اگر او را گوهری باشد که نخواهد که فعل بد کند، اگر منع کنی و نکنی، او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن، فارغ باش و تشویش مخور. و اگر به عکس این باشد، باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن. منع جز رغبت را افزون نمی کند.(فیه ما فیه)

از مولانا سؤال کردند که: شراب حلال است یا حرام؟ جواب فرمود: که: تا که خورد. چه اگر مشکی شراب را در دریا ریزند، متغیر نشود و او مکدر نگرداند. و از آن آب، وضو ساختن و خوردن جایز باشد. اما حوضک کوچک را قطره ای شراب بی گمان که نجس کند.(مناقب العارفین)

تقریر کرده اند که: مولانا گفته است که من با هفتاد و سه مذهب یکی ام. صاحب غرضی خواست مولانا را برنجاند و بی حرمتی کند. یکی را از نزدیکان خود که دانشمندی بزرگ بود، بفرستاد که: بر سر جمع، از مولانای روم پرس که: چنین گفته ای؟ اگر اقرار کند، او را دشنام بسیار ده و برنجان. آن کس بیامد بر مولانا، سؤال کرد که: شما گفته اید که من با هفتاد و سه مذهب یکی ام؟ گفت: گفته ام. آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد. مولانا بخندید  و گفت: با اینکه تو می گویی هم یکی ام. آن کس خجل شد و بازگشت.(مناقب العارفین)

روزی حضرتش [مولانا] از محله ای می گذشت؛ دو شخصِ بیگانه با همدیگر مناقشه و منازعه می کردند وبه همدیگر زی و قاف می گفتند[ناسزا می گفتند]؛ حضرتِ مولانا از دور توقف فرموده می شنود که یکی به دیگری می گوید که: یعنی به من می گویی، واللهِ واللهِ، که اگر یکی بگویی هزار بشنوی؛ خداوندگار پیش آمده فرمود که نی نی، بیا هر چه گفتنی داری به من بگو، که اگر هزار بگویی یکی نشنوی؛ هر دو خصم سر در قدمِ او نهاده صلح کردند. (مناقب العارفین)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  نهم بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

سبدی از سخنان عین القضات همدانی

دویست و چهارده سال بعد از آن که حسین بن منصور حلّاج، به جرم ترنّم سرودِ سرخِ أنا الحق، به دار آویخته شد؛ عین القضات همدانی، به کیفرِ نوآوری و نوجویی در اندیشه ی رایج، پس از سی سه سال عمر پرمایه، سرنوشتی نظیر حلّاج یافت و سرِ دار از او بلندی یافت. نه آیا که به گفته ی حلاج: «معراج مردان سرِ دار است»؟! حکم اعدام عین القضات در ششم جمادی الاخر سال ۵۲۵ هجری اجرا شد.

قاضی را در پاسی از شب گذشته بدار آویختند تا شهر در خواب باشد و کسی از اجرای حکم آگاهی نداشته باشد. بی‌شک این اقدام جلوگیری از خشم مردمی بود که دنباله روی دیدگاه‌های اجتماعی، سیاسی قاضی همدان بودند. عین‌القضات در سن سی و سه سالگی در مدرسه‌ای که در همدان در آن به تربیت و ارشاد مریدان و وعظ می‌پرداخت، به دار کشیده شد. فردای آن شب بدن بی‌جان او را از دار پایین آوردند، پوست بدنش را کندند و سپس جسدش در بوریائی آلوده به  نفت پیچیده، سوزانیدند.

اینک سبدی ز سخنان او:

ای دوست! اگر آنچه نصاری در عیسی دیدند تو نیز ببینی، ترسا شوی. و اگر آنچه جهودان در موسی دیدند تو نیز ببینی، جهود شوی؛ بلکه آنچه بُت پرستان دیدند در بت پرستی، تو نیز ببینی، بت پرست شوی. و هفتاد و دو مذهب جمله منازلِ راه خدا آمد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

صمیمیت با خدا [= گستاخی / من و تو کردن با خدا]

خدا بر من ده بار سلام می کند؛ جواب نمی گویم. بعد ده بار، بگویم: «علیک»، وخود را کر سازم! (مقالات شمس)

به نشابور عجوزی، عراقیه نام، درویش، از درها سؤال کردی.[گدایی می کرد] برفت.[مُرد] او را به خواب دیدند. گفتند: «حال تو؟» گفت: « مرا گفتند: چه آوردی؟ گفتم: آه! همه عمر به این در حوالت کردند که خدا دهاد، اکنون می گویند: چه آوردی؟» (طبقات الصوفیه)

 بعد از مرگ، رابعه را به خواب دیدند؛ گفتند: «حال گوی.» گفت: «آن جوان مردان در آمدند، گفتند: « مَن ربّک؟» گفتم: «باز گردید و خدای را بگویید: با چندین هزار هزار خلق، پیرزنی ضعیفه را فراموش نکردی، من که در همه جهان تو را دارم، هرگزت فراموش کنم تا کسی فرستی که: خدای تو کیست؟» (تذکرة الاولیا)

شبلی یک بار به دیوانه ستان درشد، جوانی را دید درسلسله کشیده؛ چون ماه همی تافت. شبلی را گفت: «تو را مردی روشن می بینم. ازبهر خدا سحرگاهی سخن من با او بگوی که «از خان و مانم برآوردی، و درجهانم آواره کردی، و از خویش و پیوندم جدا افکندی، و در غربتم انداختی، و گرسنه و برهنه بگذاشتی، و عقلم ببردی، و در زنجیر و بند گرانم کشیدی، ورسوای خلقم کردی، جز دوستی تو چه گناه دارم؟ اگر وقت آمد دستی بر نه [کاری بکن].» چون شبلی بر دررسید، جوان آواز داد که «ای شیخ! زنهار که هیچ نگویی که بدتر کند!» (تذکرة الاولیا)

یکی این آیت برخواند ( وقودُها الناسُ والحجارةُ: سوخت جهنم، مردمان و سنگ ها هستند-بقره/24) – و شیخ ما در آیت عذاب کم سخن گفتی- گفت: « چون سنگ و آدمی هر دو به نزدیک تو یک نرخ است دوزخ به سنگ می تاب و این بیچارگان را مسوز.»  (ابوسعید ابوالخیر: اسرار التوحید)

 ازو می آید که شبی نماز می کرد، آوازی شنید که: هان، بوالحسنُو خواهی که آنچه ازتو می دانم با خلق بگویم تاسنگسارت کنند؟ شیخ گفت: ای بار خدایا، خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم واز کرم تو می بینم با خلق بگویم تا هیچکست سجود نکند ؟ آوازی شنید که نه از تو ونه از من. (نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی)

گفت: سه چیز از آنِ من به دست خلق مکن: که من جان از تو ها گرفته ام به ملک الموت ندهم؛ وبه روز وشب با من تویی، کرام الکاتبین در میان چه باید ؟ وسؤال منکر نخواهم، اگر از نورِ یقین تو به ایشان ها دارم تا بتو ایمان نیارند دست باز نگیرم. (نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی)

گفت:  خدای تعالی دری به من بازگشاد که «من همه خلقِ آسمان و زمین را از گناه عفو کنم الا کسی را که دعویِ دوستیِ من کرده بوَد.» گفتم: «اگر از آن جانب عفو نیست ازین جانب نیز پشیمانی پدید نیست! بکوب تا بکوبیم که ما بدانچه گفته ایم پشیمان نیستیم!» (نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی)

وگفت: حق گفت «بنده ی من، همه چیز به تو دهم الا خداوندی.» گفتم: « خداوندی نیز به بوالحسن دهی هم نخواهد. و این دادن و دهم از میان برگیر که این بیکارگان گویند.» (نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی)

مردی فاسق شراب می خورد، در پیاله های نخستین پس از سر کشیدن می گفت پروردگارا، من خطا می کنم تو باری جزو گناهان من ننویس. اما چون پیاله یی چند بگشت و دماغ مردک، تر شد، گفت: حالا می خواهی بنویس، می خواهی ننویس! (خواندنی های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

مناظره انسان و خدا

 خـــدا:

جهـــان را ز یک آب وگل آفــریــدم         تـو ایـران وتـاتـار وزنگ آفــریـدی

مـــن از خاک پــولاد نـاب آفــریدم       تـو شـمشــیر وتیر وتفنگ آفــریدی

تبـــر آفـــریـدی نهـــال چمـــن را          قفس ســاختی طائر نغمــه زن را

 انســان:

تو شب آفـــریدی چــراغ آفــریـدم         ســـفال آفــریـدی ایــاغ آفــریدم

بیــابـان وکهســار وراغ آفـــریدی           خیــابان وگلــزار وبـاغ آفــریدم

مــن آنم که از سنگ آئینه ســازم       من آنم که از زهر نوشینه سازم

(اقبال لاهوری)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

یک حرف صوفیانه: سخنانی از عارفان (بخش دوم)

یک روز شیخ ما [بو سعید بوالخیر] با جمع صوفیان به درآسیایی رسید، اسب بازداشت و ساعتی توقف کرد. پس گفت: «می دانید که این آسیا چه می گوید؟ می گوید: تصوف این است که من در آنم: درشت می ستانی و نرم باز می دهی، وگرد خود طواف می کنی؛ سفر در خود می کنی تا هر چه نباید از خود دور کنی.»

شبلی به نزدیک ابوالحسین نوری شد؛ وی را دید به مراقبت نشسته، ساکن؛ که یک موی بر تن وی حرکت نمی کرد. گفت: «این مراقبت، بدین نیکویی از که آموختی؟» گفت: « از گربه، که وی را بر سوراخ موش دیدم در انتظار وی.»

بهاء ولد: بی مزگی همه از بیماری توست، نه از بهر آن که مزه نیست در عالم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ششم بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

یک حرف صوفیانه: سخنانی از عارفان (بخش نخست)

مریدی پیش ابوالقاسم مروزی شد، از وی دستوری خواست که به سفر شوم. پیر گفت: «چرا می روی؟» گفت: «آب که نرود تیره گردد.» پیر گفت: «خود دریا باش که نرود و تیره نگردد.»

با مردمان به نفاق می باید زیست، تا در میان ایشان با خوشی باشی؛ همین که راستی آغازکردی، به کوه و بیابان برون می باید رفت؛ که میان خلق راه نیست! (مقالات شمس)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ششم بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

خدا ذات گل و ذات قناری است...(خدا از منظر مصطفی ملکیان)

◙ مصطفی ملکیان :  پاسخي که خواهم داد پاسخ شخص من است نه اين که همه معنويان به چنين چيزي قايل‌اند. من غالباً در زمان توضيح اين مساله اين مثال را تکرار مي‌کنم. فرض کنيد کسي يک سرشماري و آمار از موجودات جهان هستي تهيه کند. بعد به او بگوييد خدا را فعلاً در آن سرشماري راه ندهيد و کنار بگذاريد و به بقيه بپردازيد. فرض کنيم آن شخص سرشماري را انجام داد و آمد و گفت: تعداد موجودات جهان هستي n عدد بودند. بعد به او بگوييد: خدا را هم اضافه کن. اگر گفت حالا که خدا را هم اضافه مي‌کنم تعداد موجودات هستيn + 1 مي‌شود، در اين صورت معلوم مي‌شود او خدا را هم يکي از موجودات جهان هستي مي‌داند چرا که وقتي او را به حساب نياورديم تعداد موجودات n تا بودند و با محاسبه خدا شدند n + 1. اين يعني خداي متشخص؛ اما چنان‌چه او بگويد اگر خدا را هم به حساب بياوريم تعداد موجودات هستي همان عددn است، به خداي غير متشخص قائل است. اگر به خداي متشخص هم قايل باشيم، موضوع شباهت خدا به انسان پيش مي‌آيد و پرسش‌هايي از اين قبيل که آيا همان طور که ما خشم و خشنودي و اراده و کراهت داريم او هم دارد؟ آيا حالات انساني در او ولو به نحو کامل‌تري وجود دارد يا ندارد؟ کما اين‌که بشقاب هم موجود من الموجودات است، اما انسان‌وار نيست. در اينجا ممکن است به دو قول قايل باشيد. اگر بگوييد شبيه انسان است، آن‌گاه خداي شما هم متشخص است و هم انسان‌وار است. اما چنان‌چه بگوييد مثل انسان نيست آن‌گاه خداي شما متشخص هست، اما انسان‌وار نيست. پس سه تصور از خدا مي‌توان داشت. اين که امري غير متشخص باشد يا متشخص باشد و بعد آن امر متشخص، متشخص ناانسان‌وار باشد يا انسان‌وار. البته درباره وصف انسان‌واري عده‌اي آنقدر افراط مي‌کردند که اعتقاد داشتند خدا مي‌تواند مثل مجسمه باشد. در فرهنگ اسلامي عده‌اي معتقد بودند که خدا جسم دارد و ريش دارد و حتي رنگ ريش خدا را هم تعيين مي‌کردند يا فاصله دو چشم او را هم تخمين مي‌زدند. منظور من اين مقدار خام انديشي نيست يعني همان طور که ما رضا و غضب داريم. او هم رضا و غضب دارد. ما لطف و قهر داريم او هم دارد. بنده به شخصه راي بسياري از عرفا را مي‌پذيرم، که مي‌گفتند خدا موجودي غير متشخص است. خدا يکي از موجودات هستي نيست. پس چيست؟ اين‌جاست که کساني که به خداي غيرمتشخص قائلند، حدس‌هاي مختلفي مي‌زنند. راي من اين است که خدا نفس وجود است. موجود نيست وجود است. از باب تشبيه بگويم که در خيلي از غذاها آب است اما هيچ کدام از غذاها آب نيست. خدا خود هستي است، نه داراي هستي. موجود يعني داراي هستي، به تعبيري گويا همه ما حصه‌هايي از او داريم. بهره‌هايي از او داريم. فرض کنيد دريا پر از آب است و غير از آب هم چيزي در دريا نيست. بعد هر کدام از ما به اندازه ظرفمان آب از دريا برمي‌داريم. ما آب نيستيم، صاحب آب هستيم. موجوديم؛ خدا هم خود وجود است. اگر چنين باشد مورد سوال شما يعني رابطه انسان و خدا به اين صورت تفسير مي‌شود که ما حصه‌اي از خداييم. ما غير خدا نيستيم. خدا هم غير ما نيست. ولي خدا منحصر در ما نيست. چون اگر خدا منحصر در من بود، شما حصه‌اي از او نداشتيد. اما من گفتم همه ما حصه‌اي از خداييم. من براي اين که اين رابطه را نشان بدهم، معمولاً از مثال استفاده مي‌کنم که البته فقط مثال است و در اديان شرقي هم گاهي به کار رفته و به نظر من مثال بسيار خوبي است. شما يک درخت را در نظر بگيريد با اين فرض که از بيرون هيچ چيز دريافت نمي‌کند. نه نور و نه حرارت، نه آب، نه خاک، نه هوا و .... از طرفي چيزي هم به بيرون از او پرتاب نمي‌شود. يعني اگر از او شکوفه‌اي پرپر شد يا ميوه‌اي از او پلاسيد و افتاد، باز در پاي ريشه مي‌افتد و بلافاصله از ريشه جذب درخت مي‌شود. اين درخت فرضي را تصور کنيد که هيچ گونه داد و ستدي با بيرون ندارد. اگر من به شما گفتم درخت را به من نشان بدهيد، شما با انگشت خود به سوي او اشاره مي‌کنيد. ولي اگر من دقيقاً امتداد انگشت شما را ادامه دهم، به يک شاخه‌اي از اين درخت يا به يک گل يا به قسمتي از ساقه يا ميوه مي‌رسم. با اين همه شما براي نشان دادن درخت چاره‌اي جز اشاره کردن نداريد ولو اشاره شما نمي‌تواند کل درخت را در بر بگيرد. اگر شما به من بگوييد آن چه نشان دادي تکه‌هايي از درخت بوده و مثلاً گل و شکوفه و ساقه آن بوده، حالا خود درخت را به من نشان بده. آن‌گاه من به شما مي‌گويم درخت چيزي غير از اين مجموعه نيست. کسي نمي‌تواند جايي از درخت را نشان بدهد که نه ساقه باشد، نه برگ، نه جوانه و .... پس غير از اين مجموعه چيز ديگري به نام درخت وجود ندارد. اين هم يک نکته که از تمام اين‌ها مي‌خواهم درباره خدا استفاده کنم. نکته ديگر اين‌که اگر در هنگام نشان دادن درخت به شکوفه اشاره کنم و شکوفه سر بلند کند و بگويد: من درخت هستم و بقيه اجزا درخت نيستند، چون ملکيان به من اشاره کرد، او هم اشتباه کرده. چرا که او درخت نيست. اگر او درخت بود، بقيه اجزا درخت نبودند. با اين که به کل بايد به او گفت: تو درختي. يعني از درخت بودن در تو چيزي هست. اما نه اين که باقي اجزا درخت نيستند. نکته ديگر، حجم اين درخت مقدار ثابتي است. چون اگر يک قسمت از آن مثلاً يک گل به بيرون افتاد درست است که مقداري از حجم آن کم مي‌شود، اما در عوض مجدداً جذب خودش مي‌شود. نکته ديگري که البته ممکن است نتوانم در زبان فارسي آن را درست بيان کنم، اين است که شما وقتي ربط و نسبت درخت را با يکي از اجزايش مي‌خواهيد بيان کنيد، چه مي‌گوييد؟ از سويي شکوفه که درخت نيست، از سويي هم درخت جز مجموع اين اجزا نيست. پس آيا بايد گفت درخت شکوفه را آفريد؟ نمي‌شود گفت. چرا که اين به معناي آن است که قبلاً درخت وجود داشت و شکوفه نبود و اکنون درخت شکوفه را به وجود آورد. اين‌طور نيست. درخت خود را اين چنين جلوه داد و شد شکوفه. خود را طور ديگري جلوه مي‌دهد و مي‌شود برگ. جايي ديگر خود را به صورت ساقه و ... جلوه مي‌دهد. هيچ‌کدام را به‌وجود نمي‌آورد. مثل اين که آب رطوبت خود را به وجود نمي‌آورد. رطوبت يک جلوه از آب است. کما اين‌که مايع بودن هم جلوه ديگري از آب است و قس الي هذا. اينها جلوه‌هاي آب هستند نه پديدآمدگان توسط آب. در زبان فارسي وقتي درخت شکوفه مي‌کند مي‌گوييم: «درخت شکفت يا شکوفيد» وقتي هم درخت گل مي‌کند بايد گفت: «درخت گليد» اين است که مي‌گوييم در زبان فارسي بيان آن مشکل است. يا در زماني که ساقه مي‌کند بايد گفت: «درخت ساقيد» درخت مي‌گلد و مي‌جواند و مي‌ساقد. و امثال ذلک . ما به ازاي هر جلوه از درخت نامي ‌مي‌گذاريم.

اين تصور من درباره خداست. من مي‌گويم جهان هستي يک موجود است؛ اين خداست. و چون برون از جهان هستي وجود ندارد (يعني نيست) او ديگر نمي‌تواند با بيرون از خود داد و ستد داشته باشد، چون بروني وجود ندارد. هيچ موجودي با نيستي نمي‌تواند داد و ستد کند. اين جهان است. يکي شکوفه اين درخت است، ديگري گل، يکي ساقه و ديگري ميوه‌ی اين درختند. وقتي آب پديد مي‌آيد، خدا به صورت آب جلوه مي‌کند. اين‌جا بايد بگوييم: خدا آبيد. و وقتي يک انسان پديد مي‌آيد مي‌گوييم: خدا انسانيد. کما اين‌که وقتي خرگوشي پديد مي‌آيد مي‌گوييم: خدا خرگوشيد. پس انسان، خرگوش، آب و ... جلوه‌هايي از خدا هستند. برگرديم به همان بحث «اشاره» که گفتيم. من اگر اشاره را جدي بگيرم و امتداد بدهم به يک قسمت از درخت مي‌رسم. اکنون اگر به من بگوييد خدا را نشان بده، من اشاره مي‌کنم، نمي‌توانم به جايي اشاره نکنم و بگويم اين خداست. منظورم تنها اشاره انگشت نيست. اشاره ذهني هم هست. اما از سوي ديگر همان‌طور که گفتم به محض اشاره، شکوفه نبايد به خود غره شود که درخت است. به همين ترتيب به محض اشاره من به يک شخص، نبايد چنين شود؛ در عين اين‌که همه خدا هستند و جلوه‌هايي از خدا هستند. با تمام اين مثال‌ها معلوم مي‌شود که انسان نسبت به خدا مثل گلي است بر يک درخت. يا جوانه و شکوفه‌اي بر يک درخت. اين شکوفه اما يک فرق با شکوفه قبلي دارد و آن اين که اگر شکوفه مثالي من خبر داشته باشد که جزيي از درخت است يا خبر نداشته باشد، در وضعش تاثيري ندارد. اما شکوفه دوم (انسان) استثنائاً اين فرق را دارد که اگر خبر داشته باشد که جزيي از خداست، آرامش مي‌يابد و براي او رضايت و ابتهاجي پديد مي‌آيد که وقتي خبر ندارد اين چيزها برايش پديد نمي‌آيد.

اگر اين درست باشد، خدا را دوست داشتن يعني هستي را دوست داشتن. بنابراين ، براي دانستن اين‌که کسي خداپرست و خداگرا هست يا نيست بايد ديد آيا به کل اين نظام راضي است يا نه. هرکه به کل اين نظام رضايت دهد (که رضايت دادن به يک قسمت از آن بسيار مشکل است) خدادوست است. قسمت مشکلي که نمي‌توان به آن رضايت داد، شرور هستي است. بنابراين، به نظر من انسان معنوي به شرور هم رضايت مي‌دهد. يعني تمام بدي‌هاي طبيعي چه بدي‌هاي اخلاقي، چه بدي‌هاي عاطفي (و اگر به بدي‌هاي مابعدالطبيعي هم قايل باشيم) به تمام اين بدي‌ها رضايت مي‌دهد. يعني در عين اين‌که مي‌بيند فراوان بيگناهاني هستند که رنج مي‌برند و بسا نيکوکاراني هستند که به حسب ظاهر پاداشي نمي‌گيرند، در عين اين‌که مي‌بيند ظلم و فريبکاري و خشونت و بيماري و زلزله و رعد و برق و همه شرور طبيعي و عاطفي (مثل دندان درد و ...) هست، همه‌ی آن‌ها را روي‌هم‌رفته دوست مي‌دارد، اما روي‌هم‌رفته رضایت می‌دهد یا دوست می‌دارد به معناي آن نيست که با اين شرور مقابله نمي‌کند. چون يکي از چيزهايي که بايد به آن رضا بدهد، اختياردار بودن انسان است وآن را اعمال مي‌کند.

پس انسان معنوي در عين اين‌که هم در بيرون و هم در درون خود مشغول مقابله با پلشتي‌ها و بدکاري‌هاست، به کل نظام رضا داده و تسليم کل نظام است. اين تلقي من از رابطه انسان و خداست.

+ نوشته شده در  دوم بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  | 

چقدر دوستش دارم...

l9vie5m1s4qa9qyflvh1.jpg

چشمه ساری در دل و

آبشاری بر کف،

آفتابی در نگاه و

فرشته یی در پیراهن،

از انسانی که تویی قصه ها می توانم کرد...

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1390ساعت   توسط صدیق قطبی  |