|
در طلبِ حقیقت، زیبایی و خیر
|
مصطفی ملکیان، سخت بیمار است. امروز با طنینی دردمند به دشواری از شدت و عمق بیماری خود می گفت. می گفت خیلی خیلی حالم بد است. تاب گفت و گوی بیشتر نداشت. بغض بی قراری در گلویم شکل گرفت و تنها جملاتی که به شتاب می توانستم بگویم این بود: خیلی خیلی دوستتان دارم و میخواهم به شما بگویم که باعث شدید من و خیلی های دیگر از رنج هایمان کاسته شود و زندگی اصیل تر و معنایافته تری را داشته باشیم. از اینکه حضور و وجود دارید خوشحالم و آرزو دارم دیر بپایید. گفت تماس گرفتم تا بخواهم برایم دعا کنید.
در جایی گفته بود که دو چیز در زندگی شیرین کامش می کند: یافتن و مواجه شدن با حقایق و دانسته هایی در دو ساحت روانشناسی و اخلاق و دیگری کاستن از رنج های آدمیان (تقریر حقیقت و تقلیل مرارت). گفتم شاید مجالی دیگر برای گفتن این حرفها نباشد؛ پس گفتم که حضور و وجودشان باعث شده که من و خیلی های دیگر از رنج هایمان کاسته شود. شاید این تنها کاری بود که از دستان خالی من بر می آمد.
چشم روزگار انسان هایی به قدر و قیمت ملکیان به ندرت دیده است. مردی که با انسان و برای انسان می گرید. مردی که تمام وجهه ی همت خود را در این می داند که بکوشد آدمی در این سرای سپنج، خوش تر (از جهت روانشناختی) و خوب تر (از جهت اخلاقی) زندگی کند. در پایان هر گفت و گو از صمیم جان می گفت: خوب و خوش باشید! چرا که به باور او خوبیِ اخلاقی مقدم بر خوشی روانشناختی است و در مواضع تعارض و ناسازگاری، انسان آرمانی، خوشی زندگی را فدای خوبی زندگی می کند.
سالها صبر بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
وقتی از ایشان می پرسند که راجع به زندگی و تحصیلات و اساتیدشان صحبت کنند پاسخ می دهند: «در باب گذشته چیزی برای گفتن ندارم، «من همینم که تو می بینی و کمتر زینم.» زیرا احساس نمی کنم رویداد قابل توجهی در زندگی من رخ داده باشد که ارزش این را داشته باشد شما وقت خود را صرف شنیدن شرح و وصف آن کنید... از همه ی اینها گذشته، آنچه از زندگی یک شخص می تواند برای دیگران سودمند باشد و به بازگفتنش می ارزد، سوانح و حوادث زندگی و کنشها و واکنش هایی که در طول عمر داشته و حتی مراتب و مدارج علمی و اجتماعی ای که طی کرده است، نیست، بلکه بازمانده ها و رسوباتی است که بر اثر گذر این امور درژرفای ذهن و ضمیر شخص نشست کرده و جزو وجدانیات و تجارب وجودی وی شده است.»(مشتاقی و مهجوری، مصطفی ملکیان)
از این دست تواضع طبیعی و بی ریا را کجا می توان سراغ گرفت؟ ملکیان جزء کم حاشیه ترین روشنفکران معاصر است. ژرفای معنوی او، مانع شده که با حاشیه سازی و ماجراجویی در پی آوازه و شهرتی بر آید. زندگی او نمونه ی بارزی از یک زندگی تمام عیار، آزموده و اصیل است. همچنان که در یکی از گفت و گوهای خصوصی خود گفته بود با اینکه در دوره ی کارشناسی که مهندسی مکانیک در تبریز می خواند نفر اول کلاس بود، اما سر در گرو دغدغه های جدی تر نهاد و مهندسی را نیمه کاره رها کرد. در مقطع کارشناس ارشد فلسفه، پایان نامه را ننوشت و بی اعتنایی رندانه ی خود را به مدرک و مدرک گرایی نشان داد. در بیشتر آثار فرهنگی با اینکه می توانست کتاب های فراوان و پر حجمی منتشر کند بیشتر به دستگیری از محققان و مترجمان پرداخت و در آثار بسیاری به عنوان ویراستار یا استاد مشاور و راهنمای اثر حضور پیدا کرد. آنچه برایش مهم بود نه جلوه کردن نام و آوازه اش، بلکه رشد فرهنگی و تولید اثر ارزنده ی فرهنگی بود.
در انتهای درآمدی که بر کتاب پر وزن خانم سودابه کریمی با عنوان «بانگ آب: دریچه ای به جهان نگری مولانا» می نگارد چنین امده است: « کلام استاندال، اندیشه مند و رماننویس فرانسوی، هم زبان حال و هم چه بسا عذر خواه من است: سخت، بسی سخت، می کوشم که سرد و خشک باشم. دل من، به خیال خود، حرفها دارد که دهانی به پهنای فلک میخواهد، اما میکوشم تا خاموشش بدارم. مدام دستخوشِ ترسم که مبادا در آن حال که گمان می کنم حقیقتی را بیان کرده ام تنها آهی بر آورده باشم.»
جهان، نهاد ناآرامی دارد. قصر امل، سخت سست بنیاد است و بنیاد عمربسته به موئی است. تصویرگران دیده ور، زندگی را حبابی بر لب دریا نقش می زنند. لحظه ها، گریزان و شتابان روی به تاریکخانه ی نیستی دارند. هر آنکه چشم به این هستی می گشاید به ناگزیر روزی چشم از این جهان فرو می بندد.
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
گاه فرصت چندان نیست که مراتب قدردانی و سپاس گذاری خود را به عزیزی ابراز داریم.
فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
من به نظرم می رسد اگر دوستانی که به نوعی خود را وامدار مصطفی ملکیان می دانند، تماسی با دفتر کار ایشان داشته باشند و پیام کوتاهی در دستگاه پیغامگیر تلفن مبنی بر قدرشناسی و همدردی ابراز کنند، چه بسا این عمل، نسیم دلاویز و خنکی باشد که حتا اگر شده برای لحظاتی، غبار اندوه و درد را از سینه ی این بزرگ بزداید.
من با زبان اشک اینک...
آیا شما به خواهش من پی نمی برید؟
مصطفی ملکیان در گفت و گو با همه ی دوستان از ایشان تقاضای دعا داشته اند. می دانم که این تقاضا از سرِ تعارف و تصنع نیست. ذیلاً بخشی از یک گفتگو را که در آن استاد ملکیان دیدگاه خود را راجع به دعا عنوان داشته اند در منظر دوستان می نهم:
[به عقیده شما چه تفاوتی میان نگاه عوامانه و عالمانه (روشنفکرانه) نسبت به دعا وجود دارد؟
احتمالا مراد شما از نگاه عوامانه این است که در این حالت شخص از نیرویی خارج از وجود خود چیزی را طلب میکند. اگر منظورتان همین است من هم با آن موافقم. البته من دعا و مناجات را از یکدیگر تفکیک میکنم و در عین حال معتقدم که ما در هر دو مورد به خود رجوع میکنیم و به وجود یا نیرویی خارج از خویش تکیه نمیکنیم. به نظرم میرسد در هنگامی که من دعا میکنم، دارم به لایههای عمیقتر ذهن خود امری را تلقین میکنم. قطعا کسانی مثل «دکتر شریعتی» یا عالمان بزرگی چون «گورجایف بندی»، خانم «سیمون وی» و خانم «اسکادل شی» به این نوع دعا و نیایش توجه داشتهاند. در این تلقی فرض بر این است که موجودی ورای ما در کار نیست تا چیزی از او بخواهیم یا بر او عرضه کنیم.
در دعا چیزی خواسته میشود و در مناجات چیزی عرضه میشود. میتوان گفت ما در هر دو حالت سر خود را خم میکنیم تا با لایههای عمیقتر وجود خود ارتباط برقرار کنیم و آنگاه چیزی را بدان تلقین نماییم یا اینکه از این طریق چیزی را از لایههای عمیقتر و پنهانی وجود خود بیرون کشیم. در واقع دعا کردن چنان است که گویی شما بر سطح زمینی قرار دارید و در پنجاه متری عمق این زمین آب وجود دارد شما هرچه بر روی این سطح جستجو کنید و تمام آن سطح را اگر بارها و بارها زیر پا بگذارید، به آب دست نخواهید یافت. ولی این جستجویِ محکوم به شکست نباید این تصور را بهوجود آورد که پس با این حساب، آب در بالای سرِ ما قرار دارد بلکه باید متوجه زمین و اعماق آن شد و آب را در آنجا جستجو کرد. در مورد انسان باید گفت هرچه عمق این جستجو بیشتر باشد، عمق تفکر و میزان بهرهوری بیشتر خواهد بود.
شما شخصا مهمترین ثمرهیِ دعا را چه میدانید؟
به عقیدهی من انسان در دعا با دو موضوع مواجه میشود: یکی اینکه آدمی خویشتنِ واقعی خود را عریان میکند و آن را میبیند و دیگر اینکه از این رهگذر به نوعی تعالی میرسد یا زمینهی تعالی را بهوجود میآورد؛ یعنی در دعا در همان حال که انسان خود را از نظر روحی و روانی عریان میکند از پلههای تعالی نیز بالا میرود. انسان در این حال از میانمایگی و روزمرهگی خارج میشود. ما بهطور معمول در اسارت میانمایگی و روزمرهگیهای خود هستیم. ما میخواهیم از طریق دعا خود را از این مرحله نجات دهیم یا اینکه حداقل یک پله بالاتر برویم و عوامل معنویتری را تجربه کنیم.]
شاید بپرسید آخر اگر تنها به دنیا می آییم و ناچاریم تنها از دنیا برویم، پس ارتباط چه ارزش اساسی پایداری می تواند داشته باشد؟ هر وقت این پرسش را سبک سنگین می کنم، یاد تعبیری می افتم که زنی رو به مرگ درگروه روان درمانی کرده است: « شبی سیاه و قیرگون است . من تنها در قایقی بر لنگرگاهی شناورم. چراغ های روشن قایق های دیگر را می بینم. می دانم که نمی توانم به آنها برسم و به جمعشان بپیوندم. اما چقدر احساس آرامش می کنم که می بینم آنهمه نور روی آب لنگرگاه در جنبش است.» ۱
تنهایی مطلق که البته، لازمه ی وجود است ودوستی، که اگر نگوییم واقعیت تنهایی را، ترس از تنهایی را زایل می کند. هر رابطه ای ممکن است تمام شود. هیچ تضمینی نیست که رابطه ای تا آخر عمر ادامه یابد. مثل این است که از لذت دیدن طلوع خورشید خودت را محروم کنی چون از دیدن غروب بیزاری. اوتورنک این وضعیت را با جمله ی زیبایی شرح داده است: از زندگی بهره نمی گیریم تا مبادا بدهکار مرگ شویم. ۲
دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز،
نه اين دقايقِ خوشبو، كه رويِ شاخه ی نارنج مي شود خاموش،
نه اين صداقتِ حرفي، كه در سكوتِ ميانِ دو برگِ اين گلِ شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجومِ خاليِ اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنمِ موزونِ حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد. ۳
۱. خیره به خورشید، اروین یالوم، ترجمه ی مهدی غبرائی، نشر نیکو نشر، چاپ اول، 1389
۲. دژخیم عشق، اروین یالوم، ترجمه ی مهشید یاسایی، نشرآمون، چاپ دوم، 1388
۳. سهراب سپهری، شعر مسافر
از عزت الله فولادوند، مترجم و محقق نام آشنای معاصر کتابی دیدم با عنوان « مردی که می سراید» در باب زندگی و شعر استاد بی همتا: دکتر شفیعی کدکنی. آغاز این کتاب به نحو عجیبی دلم را ربود به حدی که از خواندن چند باره ی آن ملول و خسته نشدم. اینک شما و بخش آغازین این کتاب:
شاعر، منتقد، پژوهشگر و نظریهپرداز ژرفاندیش، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، همشهری هوشمند و شایستهی خیام و عطار به سال 1318 خورشیدی در کدکن نیشابور «بودن» را چشم گشود و «شدن»را به جستوجو برخاست.
در عهد خردی و نوجوانی به خواست پدر که آرزو داشت فرزندش در علوم دین به اجتهاد برسد، به ناگزیر طلبگی پیشه کرد و به حلقهی نقلِ خشک و قیلوقال اهل مدرسه پیوست، اما دیری نپایید که دلزده و خسته از آن فضای تنگِ نفسگیر در مرز درنگ و شتاب به سائقهی عشق به«شدن»و آزاد زیستن، مانند پرندهیی نوبال از آن حصارِ محدودکننده برون جست و:
از یادها برهنه و در بادها دوان هم پای و پویهی نفس گرم آهوان
رو به آفاق و فضاهای دلخواه به پرواز درآمد و سرودخوان به هر سو بال گشود و سرکشید تا بدانجا که بگوید: « امروز/ احساس میکنم/که واژههای شعرم را/از روی سبزههای سحرگاهی/برداشتهام...»
تنفس و پرواز در هوای پاک و پالوده، سرشار از ذوق و ذائقهی آفرینش هنری، جان بیدار و جویندهی او را چنان از جسارت عشق و امید میآکند که ناممکنها را ممکن میبیند و هر آرزویی را دست یافتنی. به گرمی و نیروی این شور و مستیست که خود را سرآغاز همهی راههای عالم میانگارد و در کشتزار ستاره بذر صاعقه میپاشد و بعد از نرون به تماشای رم میرود و به گردن تندر زنجیر میافکند:
میخواهم/در زیر آسمان نشابور/ چندان بلند و پاک بخوانم که هیچگاه/این خیل سیلوار مگسها نتوانند/روی صدای من بنشینند/میخواهم در مزرع ستاره زنم شخم/و بذرهای صاعقه را یک، یک/با دستهای خویش بپاشم/وقتی حضور خود را دریافتم/دیدم تمام جادهها، از من/آغاز میشود./ای حاضران غایب از خود!ای شاهدان حادثه از دور/من عهد کردهام/حتا اگر یک شب رم را پس از نرون به تماشا روم /دیوانهیی که میخواهد/زنجیر را به گردن تند درافکند.
مرگ ایوان ایلیچ داستانی است نغز و پر مغز از ادیب سرشناس روس: لئوتولستوی.گفته شده است؛ تولستوی این داستان را در پنجاه و هشت سالگی، یعنی هشت سال پس از آنکه خود، مشابه چنین بحران روحی را در ارتباط با مرگ از سر گذراند، نوشته است. اینک بخشی از این داستان:
ایوان وجود مرگ را حس می کرد ولی نمی خواست و نمی توانست آن را درک کند. نظریه ی قیاس را که از کایزوتر در اصول فلسفی کانت یاد گرفته بود، به خاطر آورد: «کایوس یک انسان است، انسان ها فنا پذیرند، پس کایوس فناپذیر است.» این مطلب در مورد کایوس و در فلسفه درست بود، نه برای او که وانیا کوچولوی خانواده بود؛ هنوز لذت دوست داشته شدنِ کودکیش را به یاد می آورد. پدر و مادرش، اسباب بازی ها، درشکه چی، پرستارش. آیا کایوس دستِ مادرش را آن طور بوسیده است؟ و پیراهنِ ابریشمی مادرِ کایوس برای او آن طور خِش خِش کرده است؟ آیا کایوس هم درمدرسه وقتی خوراکی ها دلخواه نبودند، آن طور آشوب به پا کرده است؟ کایوس آن طور عاشق بوده است؟ کایوس می توانسته جلسه ی دادگاه را مثلِ او اداره کند؟ کایوس واقعاً فانی بود و می بایست بمیرد. «اما برای من، وانیا کوچولو، ایوان، با همه ی افکار و احساساتم، همه ی این ها چیزی متفاوت است. مرگ من خیلی وحشتناک است.»
« اگر من باید مثل کایوس بمیرم، حتماً باید آن را می دانستم. باید یک ندای باطنی آن را به من می گفت، ولی این طور نیست، وضع من با کایوس کاملاً متفاوت است. ولی به هر حال مر گ اینجاست!»....
.... به پهلو خوابید و به حال خود تأسف خورد. منتظر ماند تا گراسیم اتاق را ترک کند و بعد مثل یک کودک بر تنهاییِ وحشتناک خود، بی پناهی، بی رحمی انسان ها و عدالت الهی گریست.
«چرا من را به دنیا آوردی؟ چرا؟ چرا من را این طور وحشتناک عذاب می دهی؟»
منتظر جواب نماند و باز گریه کرد. جوابی نبود و نمی توانست باشد. درد بار دیگر شدید تر شد، اما نه حرکتی کرد و نه کسی را صدا زد. به خودش گفت: «ادامه بده! به زانو درآوَرَم، اما برای چه؟ با تو چه کرده ام؟ به خاطر چی؟»
بعد آرام نَفَسش را در سینه حبس کرد. به نظرش آمد صدایی می شنود، ولی صدا از ناخودآگاه ذهنش بود. «تو چه می خواهی؟ تو چه می خواهی؟»
«دوباره صدا پرسید: «زندگی کنی؟ چه طوری؟»
«مثل گذشته.»
صدای درون تکرار کرد: «همان طور که در گذشته زندگی می کردی؟ خوب و دلخواه؟»
به مرور بهترین لحظه های گذشته پرداخت، ولی فقط در خاطرات دوران کودکی شادی وجود داشت؛ کودکی که دیگر تکرار نمی شد. هر چه از دوران کودکی فاصله میگرفت و به زمان حال نزدیک تر می شد شادی ها کم رنگ تر می شدند. در دانشکده ی حقوق هنوز مختصری از خوشحالی ها یافت می شد. اولین سال استخدامش، وقتی که در فرمانداری خدمت می کرد، هنوز لحظه های خوشی بود مثل عاشق شدنش. و همین طور لحظه های خوب کم و کم تر می شدند. ازدواجش یک اتفاق محض بود که لحظه های خوبِ به یاد ماندنی در آن محسوس نبود. بویِ بدِ نفَسِ زنش، تکبر، دورویی، کارهای اداری و گرفتاری های مالی، یک سال، دو سال، ده سال، بیست سال.
«انگار تمام این مدت در حال نزول بوده ام. مثل کسی که از تپه ای پایین می رود، در حالی که به خیال خودش درحال صعود است. به اعتقاد خودم بالا می رفتم، اما همان قدر زندگیم رو به زوال بود. و حالا همه چیز تمام شده و تنها مرگ مانده است.»
[مرگ ایوان ایلیچ، لئوتولستوی، ترجمه لاله بهنام، انتشاراتِ جهان کتاب، چاپ اول، 1388]
پرسش هايي درباره ی ماهيتِ عشق هايِ كلاسيك و مدرن
دکتر عبدالحمید ضیایی
"لیلی هایِ لیبرال"، نامی که بر این کتاب نهاده ام، در نگاه نخست ترکیبی متناقض نما به دیده می آید و گونه ای از ستیزِ ناسازها و مفهوم های ناهمگون را در آن می توان یافت؛ از سویی لیلی، نمادِ عشقِ انحصاری و اسطوره ای به شمار آمده و از سوی دیگر لیبرال، وصفیست که بیانگر تنوع و تکثر در دوست داشتن/ عشق ورزی است. می توانید به جایِ لیلی های لیبرال، بگویید "مجنون های لیبرال". لیلی و مجنونش چندان توفیری ندارد . مقصودم از لیبرالیسم، اشاره به آرا و اندیشه هایِ جان لاک، منتسکیو، آیزایا برلین، جان راولز، پوپر، فون هایک و ... نیست.منظور همین لیبرالیسم نیم بند خودمانی ست. این را هم بگویم که صفت لیبرال را بر خلافِ نگاه و رویکرد مرسوم در جامعۀ ایرانی، اصلا به معنای منفی یا سیاسیِ رایج اش به کار نبسته ام! بلکه منظورم چنان که در ادامه خواهد آمد، اشاره به روزگاری است که در آن دورۀ "مجنون بازی" و "لیلی سازی" به سر آمده و بلانسبتِ چند استثنایِ رو به انقراض، هم "مجنون" ها از شش جهت سر و گوششان می جُنبد و هم "لیلی" ها، دلبرانِ یک سر و هزار سودا شده اند! و هر دو بر قبله هاي متعدد نماز مي گزارند و هر روز به عشقی نو خرقه میدوزند و فردا همان خرقه به اندامشان زار میزند!
برخلاف عشق اسطورهایِ انحصارگرا، در عشق از نوع لیبرال، به جای آن که به معشوقی یگانه تا آخرین نفس و با تمام قوا! عشق ورزیده شود، کوشش بر آن است که "افرادِ بیشتری را به میزانِ کمتر دوست داشته باشند"، تا ضریبِ وقوعِ خطرات و مخاطرات نیز به حداقل برسد! صد البته این حرف و حدیث ها و پرسش ها، چیزی از ارزش عشق (از هر نوعی که باشد) نخواهد کاست.
آنچه می خوانيد ، تأملات و پرسش هایی است که خود در سالیانِ اخیر دربارۀ مفهوم عشق و انواع و اطوار آن داشته ام یا در این کتاب و آن جریده خوانده و دیده[1] و در اینجا صورتبندی کرده ام.
شاید پس از خواندنِ این سطرها، خواننده به هیچ پاسخی در باب پرسش های طرح شده نزدیک نشود. اما چه باک از فقدانِ پاسخ؟ که عشق، خود پرسشی مهیب و هول انگیز است که سخن گفتن از آن اگر نگوییم ناممکن، اما دشوار می نماید.
عاشقانِ بزرگِ تاریخ، بویژه آنان که گاهی از معرضِ این طوفان کناره جسته و به شرحِ واقعه پرداخته اند نیز خیلی در تبیین چند و چون این حادثه توفیقی نیافته و ناخرسند هم نبوده اند؛ از این بابت که باور داشته اند همان سزاوارتر که این اوراق به آبِ دریا شسته شود؛ چرا که " درس عشق در دفتر نباشد "[2] .
عشق واقعي بايد بر اساس شناسايي متقابل دو آزادي بنا شود؛ در آن صورت هر يك از دو عاشق خود را به مثابه خود و نيز به مثابه ديگري احساس خواهند كرد: هيچ كدام از تعالي خود دست برنخواهد داشت، هيچ كدام خود را مثله نخواهد كرد؛ هر دو با هم خود را در دنياي ارزش ها و هدف ها آشكار خواهند كرد. براي هر كدام عشق در حكم آشكار كردن خود از طريق اهداي خود و غني كردن جهان خواهد بود.(سيمون دووبوار)
به همان اندازه که میل و هوس من کامروا می شود، من به تن خویش چون دیگری به تن خود چسبیده می شوم. دیگری را من بی خود رنج می دهم، نگاه او مرا در وجود دژخیم من، ساکن و متحجر می کند. اما اگر او را بکشم، همیشه در وجود من قاتل، ساکن و ثابت شده ام و هر گونه راهی را برای تغییر آنچه برای دیگری بوده ام، به روی خود بسته ام:
مرگ دیگری، درست مانند مرگ خودم درد بی درمان است.
پس ناگزیر به طرح و پیشنهاد مقابل روی می آوریم و نخست خود را به زنجیر عشق می آویزیم. اما عشق به عقیده سارتر چیست؟
بی گمان آن نیز کوششی است برای رام کردن دیگری، در این باره دیگر حکایت نفی اختیار دیگری، نیست، مراد مطیع ساختن دیگری در عین مختار بودن اوست. اما امکان آن چگونه است؟ اینکه او را چنان رام کنم که خود بالاختیار مطیع گردد. عشق دقیقاً این است که کاری بکنم که دیگری مرا چون شیء بینگارد و به من علاقمند شود و مرا برای خود، چون ارجمند ارجمندیها برگزیند. باری آنچه ممیز و مشخص « عاشق » است، آرزو و تمنای محبوب شدن است. به عبارت دیگر همواره یک دستگاه شیفتن و فریفتن است. وعاشق در پی آن است که « فریبا » شود، کششی داشته باشد و جلب نظر بکند. مظهر این حالت و رفتار زبان است، اما نه زبان گفتار و ملفوظ که یک حالت فرعی و ثانوی است بلکه هرگونه پدیدار بیانی و جلوه گری. با زبان من خود را در اختیار دیگری می گذارم، فقط اوست که اگر بخواهد می تواند معنی ای به بیان من و علائم و آثاری که از من بروز می کند، بدهد اما منظور از این، جلب توجه او دلالت اختیار او به سوی من است. با گامی جلوتر، در دامگه التذاذ از رنج زجر کشیدن می افتیم. دلم می خواهد فقط یک چیز باشم، بازیچه ای در دست دیگری. و چون به بودن خود برای دیگری در ننگ و عار پی میبرم ننگ و عار خود را بعنوان دلیل مطمئن بر واعی بودن خود خواستارم و دوست دارم.
اما باز این کوششها محکوم به شکست است.
التذاذ از زجر کشیدن، امری است متناقض، چه انسان هیچگاه نمیتواند از اختیار خود دست بکشد و سلب اختیار از خود بکند: هم اوست که در برابر دیگری، خود را به صور و حالات شرم آور در میآورد.
زبان مرا در وضعی کلا نامطمئن می گذارد:
حتی نمیتوانم تصور کنم که حرکات و حالات من چه تاثیری در دیگری میکند، چون که آنها را آنکه تلقی میکند از اختیار برخوردار است.
اما عشق «ذاتاً یک فریبکاری است» برای آنکه استقرار یک سیستم «بده و بستان » دراز دنباله است: دوست داشتن در حقیقت طلب دوست داشته شدن است و از آنجا خواستن اینکه دیگری بخواهد که من او را دوست بدارم و همچنین…. به نحوی که ورود در این دور جهنمی، همان و از آن بیرون شدن نتوانستن، همان
[فلسفه های هست بودن،نوشته ورنو-ژان وال،ترجمه یحیی مهدوی، انتشارات خوارزمی]
زنگ خورد
ناظم صبح آمد سر صف
توی برنامه صبحگاهی رو به خورشید گفت:
باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد
و کتاب شب پیش را
ماه
با خودش برد.
آی خورشید
روی این آسمان
روی تخته سیاه جهان
با گچ نور بنویس:
زیر این گنبد گرد و کور و کبود
آدمی زاد هرگز دانش آموز خوبی نبود.
«عاشقان بی آن که بدانند، علی رغمشان، هرگز جز مرگ در پی چیز دیگری نبودند!»
(به نقل از کتاب رساله ای کوچک در باب فضیلت های بزرگ)
در روایتی موثق و کهن
که راویان ِ قافِ مرگ
مانده یادشان هنوز
از کتابِ اعترافِ مرگ
آمده است این چنین:
عشق ؛
رقص ِ ابلهانه ای ست
در مصافِ مرگ ...
*
حقيقت
نه پنهان در کلمات کتاب های کهن بود
نه در وقار فیلسوفان و
نه در سیاه بازی های سیاسی
لبخنده ی ملیح کودکی ست حقیقت
در آستانه ی درگاه
و همين نسیم بی حواس مرگ
که می وزد
که می گذرد
از درگاه و پنجره
بی اعتنا به قفل ها و خنده ها ...
*
بي تاب
در پيله مي شكوفد
پروانه
آن سوي تر
دهان گشوده
عنكبوتي بي خيال ...
*
غیر ِ دلبری
برای صیدِ مشتری
غیر خنده های ِ تلخ و سرسری
زندگان ِ ناگزیر را
کجاست شغل ِ دیگری؟
« در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز میکنیم، تجربه و عقلمان به ما میگویند که روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه ي او زندهایم، همان اندازه بیاعتنا میشویم که امروزه به هركسي جز او هستیم... روزی نامش را میشنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمیشویم، خط اش را میخوانیم و دیگر نمیلرزیم، در خیابان، راهمان را کج نمیکنیم تا او را ببینیم، به او بر میخوریم و دست و پا گم نمیکنیم، به او دست مییابیم و از خود بیخود نمیشویم. آن گاه این آگاهی بیتردیدِ آینده، به رغم این حس بیاساس، اما نیرومند، که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه میاندازد ... » [خوشی ها و روزها، مارسل پروست، ترجمه مهدی سحابی]
... هرگز کسی این معضل را بهتر از نیچه بیان نکرده است که کمی بعد از آن که از عشق آتشین (اما خیالی) به لو سالوم رها شد چنین نوشت: «روزی گنجشکی ازبالای سرم پرواز کرد. من فکر کردم عقاب بوده است. حالا همه ی جهان می خواهد به من ثابت کند که اشتباه می کنم. خوب حالا برای کی خوب شد. به قولِ آنها « منِ فریب خورده» که به خاطر این پرنده تمام تابستان را درجهانی از امید به سر بردم- یا آنهایی که اصلا فریبی نخوردند.» [موهبت روان درمانگری، اروین یالوم، ترجمه مهشید یاسایی، نشر ققنوس]
"تو هم شبیهِ این همه معشوق
شبیهِ یادهایِ فراموشِ دیگرِ من
و هیچ کس نمی تواند
که پُر کند تمامِ قلبِ کسی دیگر را
همیشه
یک تهیِ تلخ
در هزار زاویۀ روحِ آدمی باقی ست" «عبدالحمید ضیایی»
آدمی تنهاست
در جبر ناگزیر روزگار خودش
آدمی تنهاست.
تو اما کسی را
بی زخم حسادت اگر یافتی
به پیشباز آن بی بدیل
تا مرز جاودانه ی دوستی برو
کسی که به زبان عشق با تو سخن گوید
و تو را
و دیگری را
باور بدارد. «سوزان شوتس»
از سخنان ویتگنشتاین (فیلسوف اتریشی و نام آشنای قرن بیستم):
- دشوار است چنان عشق بورزیم که عشق را نگه داریم و نخواهیم عشق، ما را نگه دارد. – دشوار است چنان عشق را نگه داریم که اگر به جایی نرسد، مجبور نباشیم آن را بازیِ باخته ای بدانیم بلکه بتوانیم بگوییم: برای چنین چیزی آماده بودم و این طور هم اشکالی ندارد.(جنبش های فکری، ویتگنشتاین)
- آیا با این همه بدبینی عشق ممکن است؟
- یک کاری که عشق مثلاً برای من کرده این است: سایر دغدغه های حقیر، مربوط به آن سِمَت و کار، را به پس زمینه می رانَد؛ دست کم برای زمانی کوتاه.
- در عشق راستین، آدمی به این فکر نیز هست که دیگری رنج می برد. آخر، دیگری هم رنج می برد، دیگری هم آدم بیچاره ای است.
- عشق واقعی به شهامت نیاز دارد. ولی این البته شهامت هم داشته باشی که دست بکشی و دل بکنی، یعنی شهامت داشته باشی زخمی مرگبار را تحمل کنی.
دلم گوزنِ تیرخورده ای
که در پنهان جایِ دره ماغ می کشد
دیگران می شنوند
من اما
جان می کنم
*
تو که قصدت پا شستن بود
لبِ دریا چرا آمدی
*
کفش ها به جستجویِ تو کهنه می شوند
*
یک بار تو را دیدن
یک عمر
تو را به خاطر آوردن
*
تا تو
چند شعر باقی مانده است؟
مصطفی ملکیان
چه چیزهایی در اخلاقی بودن من، به من کمک میکنند؟ ممدات اخلاقی بودن و چیزهایی که به من مدد میرسانند برای اخلاقی بودن چیستند. چی به من کمک میکند که اخلاقی تر عمل کنم.
۱. احساس تنهایی عمیق
هر چه که ما وقوف پیدا کنیم بر اینکه در زندگی تنهاییم، انگیزه اخلاقی زیستن ما بیشتر میشود. بسیاری از اخلاقی نزیستنهای ما علتش این است که نمیدانیم که تنهاییم. فکر میکنیم که ما عضوی هستیم از این گروه و بنابراین اخلاق را زیر پا میگذارم چون استظهار دارم به کمک این گروه، پشت گرمم به کمک آن گروه. می گویم من شاگردانی دارم، اساتیدی دارم، دوستانی دارم، خویشاوندی، همفکرانی، همکیشهایی و هم قومی و هم حزبیهایی دارم. خیلی وقتها به این جهت است که من بیمبالات میشوم به اخلاقی بودن چون فکر میکنم که آثار و نتایج بیاخلاقی من را سرشکن میکنند بر دوش بقیه و این آثار و نتایج وقتی پخش شود بین همه همکاران و دوستان و نزدیکان من، من آنوقت کمتر آسیب میبینم.
اگر عمیقا احساس بکنم که تنها هستم، و جهان به گونهای ساخته نشده است که دیگری بتواند باری از دوش من بردارد، کما اینکه جهان به گونه ساخته نشده است که من هم بتوانم بار دیگری را بر دوش بکشم. این کمک میکند به اخلاقی زیستن. این یک پدیده ناسوتی هم هست و ارتباطی به عالم ماوراء هم ندارد. بنابراین احساس تنهایی میتواند کمک کند بر اخلاقی زیستن.
۲. ناپایداری روابط انسانی
هر چه انسان باور کند که روابط انسانی ناپایدار است، اخلاقیتر زندگی خواهد کرد. یک مثال بزنم: همین الان هر کدام از شما میتوانید یکی، دو تا ،سه تا ، nتا دوست را در نظر بگیرد که در برههای از زندگیتان آن دوستان را داشتهاید. مثلا فرض کنید در سالهای آخر دبیرستان دوستانی داشتهاید که خیلی صمیمی و نزدیک به شما بودهاند. من فکر میکنم اگرالان به کمک حافظهتان برگردید به آن زمان، حتما به یاد می آورید که آن زمان هیچ وقت فکر نمیکردید که این دوستان روزی از شما درو بشوند. ولی الان شما آن دوستان را ندارید، سال به سال همدیگر را نمیبینید، سال به سال ازحال هم خبر ندارید، چه بسا اصلا قطع ارتباط کردهاید با هم. موارد افراطیاش را نمیگویم که شاید دشمن هم شدهاید اما این مقدار هست که شاید نمیدانید دوستانتان کجا کار و زندگی میکنند.
چه بسا من برای آن دوستی و حفظ آن دوستی قواعد اخلاقی را زیر پا میگذاشتم ، چون فکر میکردم اگر این دوستی را ایجاد کنم یا این دوستی را حفظ کنم تا آخر برایم خواهد ماند. میگفتم خب دوستی که برایم تا آخر میماند، میارزد که به خاطرش سه تا هم دروغ بگویم چهار تا هم خودستایی و تظاهر کرده باشم.
آن کسی که به ناپایداری روابط انسانی عمیقا پی میبرد، اخلاق خود را فدای ایجاد دوستی یا حفظ دوستی ایجاد شده نمیکند. چون میداند که اگر چهارچنگی هم به این مناسبات دوستیاش بچسبد، امور فقط به اختیار او نیستند. عوامل دیگری دستاندرکارند که یواش یواش آن دوست را از صحنه زندگی آدم دور میکنند.
شما در اوج دوستی با یک انسان هیچ وقت تصور نمیکنیدکه روزی رابطه دوستی با او قطع خواهد شد و چون تصور نمیکنید، ممکن است برای اینکه این دوستی بماند، دست از ضوابط اخلاقی بردارید. اشارهای که بودا به ناپایداری ضوابط اخلاقی داشت به این جهت بود که تشخیص داده بود که چون ما به مناسبات و روابط انسانی وقوف نداریم و گمان میکنیم که این روابط پایدار خواهد ماند آن وقت به خاطر حفظ این روابط، تظاهر میکنیم و دروغ میگوییم.
اما اگر بدانیم که این روابط هرچه قدر هم که تلاش کنیم ممکن است از دست برود آن وقت دیگر نمیارزد که برای دوستیی که اینقدر متزلزل و شکننده و ترد است و اینقدر زود از دست رفتنی است و خورشیدش زود ممکن است افول کند و غروب کند، نمیارزد که من قواعد اخلاقی را زیر پا بگذارم.
۳.تو از خاطرهها زود خواهی رفت.
واقعیت ناسوتی دیگر این است که شما ازخاطرهها زود خواهید رفت. خیلی وقتها که من اخلاقی زندگی نمیکنم به خاطر آن است که میخواهم تصویرم در ذهن شما زیبا باشد. برای آنکه تصویرم در ذهن شما زیبا باشد اخلاق را زیر پا میگذارم. با زیباتر کردن تصویر خودم در ذهن شما یک نوع پایداری میخواهم برای خودم ایجاد کنم اما نمیدانم که حافظهها بسیار ضعیف تر از آن است که ما گمان میکنیم. بودا میگفت: نقشی که از تو در ذهن دیگران میماند به اندازه نقشی است که ریگی در آبی ایجاد میکند. ما چون نمیدانیم که چقدر حافظههای آدمیان بیوفاست و چقدر زود تصویر ما از خاطرهها از بین میرفت، اخلاق را زیرپا میگذاریم.
[بخشی از سخنرانی استاد مصطفی ملکیان تحت عنوان "طرحی برای تدوین نظام اخلاقی مولانا" به تاریخ 28 فرودین 1391؛ با سپاس از آقای قاسم فام]
از پس هزاره های جستجو
پا به کوچه ای نهاده ام
که نام تو به روی آن نقش بسته است
کوچه ای که یک نفر
با خطی معوج و سیاه
قلب تیر خورده ای به روی آن کشیده است
آه...
گام های من چقدر خسته اند
عاشقی برای ما
همیشه
کوچه های بسته
گام های خسته بود
سال های سال
سوختیم و ساختیم
در شب فراق یا تب وصال
بی امان گداختیم...
هرچه میرویم
عشق مثل یک سراب
از برابر نگاه ما
نا پدید می شود
گیسوان ما
مو به مو
سپید می شود
گریه می کنی که نیستم
بغض می کنم که نیستی
مثل روزهای کودکی
که باتمامی دلم
برای یک مداد گمشده
یک دوچرخه
یک عروسک شکسته
می گریستم
ما هنوز کودکیم و قلب های ما
هنوز کوچک است
عاشقی برای ما قصه ی همان عروسک است
کاش ما بزرگ می شدیم و عشق ها
پا به پای ما بزرگ می شدند
خسته ام
از هر آنچه از قبیل عادت است
کو کجاست
آن چه بی نهایت است؟
«دکتر محمد رضا ترکی»
نزد ما واژه عشق بر زبان آورده نمیشود. این واژه میلرزد، مرتعش می شود، پرواز میکند، در همه جای هواست- اما هیچکس آن را بر زبان نمی آورد.
به این خاطر که نزد ما گفتار، چون نزد شما ، بخشی از دنیا نیست ، جزیره متروکی در اقیانوس سکوت. نزد ما گفتار چیزی فراتر از دنیاست، فراتر از آسمان و خورشید. گفتار چون آیت کوچکی از خدا در میان دندانهای ماست تنها با احتیاط آنرا بیرون می رانیم، و تنها برای موقعیت های بزرگ.
وقتی یکی از ما دچار اندوه می شود نزد دوست خود می رود، یعنی نزد نخستین کسی که از راه می رسد، زیرا در اینجا همه برادر و خواهرند. او صندلی حصیریی با خود می برد و بی آنکه کلمه ای بر زبان آورد، کنار برادر یا خواهرش می نشیند. نزد او یک روز، یک شب، یا از آفتابی تا آفتاب دیگر می ماند، تا بدان جا که اندوه از دل او رخت بربندد. آنگاه بر می خیزد و صندلی حصیریش را جمع میکند و بر سر کار خود باز می گردد.
باید اتفاق مهمی روی دهد تا واژه عشق تنها یک بار بر لبان ما بنشیند- و این خبر از هیچ پیامد خوشی ندارد.
فرزانگانی نوشته اندکه هر قدر واژه ای کمتر بر زبان آید، بیشتر به گوش می رسد، زیرا به باور آنان:
آنچه نتواند بر شیار لبان برقصد، ژرفای جان را می سوزد.
شاید.
دین باورانی نیز نوشته اند که سکوتی که واژه عشق در آن آرمیده است، مانند بازمانده ای از بهشت در ماست، باقیمانده ای از زمانی که اشیا از نداشتن نام می درخشیدند، زمانی که هنوز سایه نام تلالوی اشیا را مکدر نساخته بود.
شاید.
شاعری نوشته: آن کس که عشق خود را به نام می خواند، آماده میراندنش می شود.
شاید، شاید، شاید.
ما با این سخنان موافقیم و با میل و رغبت به استقبال آرای مخالفشان می رویم. ما مردمی بسیار سهل گیر نسبت به اندیشه ها هستیم.
آنها را در کتابها جمع میکنیم و کتابها را در کتابخانه هامان گرد می آوریم.
ما تمامی توجه مان را تنها به زندگی معطوف می داریم، به پرنده زیبای زندگی.
اندیشه ها بیش از پرندگان کاه اندود آزرده مان نمی سازد.
ما کسانی را که آرزو دارند مجموعه ای از آنها گرد آورند به حال خویش رها می سازیم. این جنونی بس معصومانه است.
البته ما بسیار چیز نوشته ایم، بسیار واژه عشق را بر روی لطافت کاغذ سفید گریانده ایم. البته. نوشتن همان گفتن نیست، همانطور که شما میدانید.
مدتها پیش بارانی از کتاب بارید، طوفان نوحی حقیقی.
از آن زمان دیگر رها کرده ایم.
از آن زمان دیگر فهمیده ایم که برای نوشتن واژه عشق، مرکبی بیش از آنچه در دنیا هست لازم است.
«چهره دیگر، نوشته کریستیان بوبن، ترجمه پیروز سیار»
فیلم انجمن شاعران مرده از روی رمانی با همین عنوان ساخته شده است.رمانی از کلاین بام که به فارسی هم ترجمه شده. من رمان را نخوانده ام اما این فیلم زیبا و تأمل بر انگیز را دیده ام.
فیلم انجم شاعران مرده، حکایت معلمی نوآور و صاحب ذوق است، که به تازگی وارد مدرسه می شود و سنت ها و قواعد ثابت و کهن مدرسه را به هم می ریزد. او در ابتدای کار، دانش آموزانش را به تالار تشریفات مدرسه می برد و عکس دانش آموزانی را که شصت هفتاد سال پیش در آن مدرسه تحصیل کرده بودند به آنها نشان می دهد. اولین جلسه ی درسش را با مرگ آگاهی و توجه به فرصت شتابنده ی زندگی آغاز می کند و میگوید:
«الان بیشتر اونها خاکِ گُلهای نرگس رو بارور میکنند!»
و اغتنام فرصت و شکار لحظه ها را به شاگردانش توصیه می کند:
«گُل غنچههای سرخ را کنون که میتوانی، برچین
اما باز زمانِ سالخورده در گذر است
و همین گُلی که امروز لبخند میزند،
فردا خواهد مُرد.» (رابرت هریک، شاعر انگلیسی)
معلم مبتکر در توضیح یکی از شعرها به شاگردانش می گوید:
« ما خوراک کرمها هستیم، چون ما انسانها تعداد محدودی بهار و تابستان و خزان رو تجربه میکنیم. گو اینکه باور کردنش دشواره، اما یه روزی هیچکدام از ما دیگه نفس نخواهیم کشید؛ جسممون سرد خواهد شد و خواهیم مُرد!»
انجمن شاعران مُرده زیستن از ژرفای وجود را القا میکند و اینگونه، راه رهایی از نابودی و مرگ را در زندگی آگاهانه میداند:
« هرآنچه را که زندگی نبود ریشهکن کنم، تا آن دم که مرگ به سراغم میآید، چنین نپندارم که نزیستهام»
در نقلی از رابرت فراست (شاعر امریکایی) در این فیلم می شنویم:
«در جنگل دو راه پیش رویم بود، و من راهی را برگزیدم که رهروان کمتری به خود دیده بود، و همین تمام تفاوتها را موجب شد.»