|
در طلبِ حقیقت، زیبایی و خیر
|
به نشابور عجوزی، عراقیه نام، درویش، از درها سؤال کردی.[گدایی می کرد] برفت.[مُرد] او را به خواب دیدند. گفتند: «حال تو؟» گفت: « مرا گفتند: چه آوردی؟ گفتم: آه! همه عمر به این در حوالت کردند که خدا دهاد، اکنون می گویند: چه آوردی؟» (طبقات الصوفیه)
بعد از مرگ، رابعه را به خواب دیدند؛ گفتند: «حال گوی.» گفت: «آن جوان مردان در آمدند، گفتند: « مَن ربّک؟» گفتم: «باز گردید و خدای را بگویید: با چندین هزار هزار خلق، پیرزنی ضعیفه را فراموش نکردی، من که در همه جهان تو را دارم، هرگزت فراموش کنم تا کسی فرستی که: خدای تو کیست؟» (تذکرة الاولیا)
شبلی یک بار به دیوانه ستان درشد، جوانی را دید درسلسله کشیده؛ چون ماه همی تافت. شبلی را گفت: «تو را مردی روشن می بینم. ازبهر خدا سحرگاهی سخن من با او بگوی که «از خان و مانم برآوردی، و درجهانم آواره کردی، و از خویش و پیوندم جدا افکندی، و در غربتم انداختی، و گرسنه و برهنه بگذاشتی، و عقلم ببردی، و در زنجیر و بند گرانم کشیدی، ورسوای خلقم کردی، جز دوستی تو چه گناه دارم؟ اگر وقت آمد دستی بر نه [کاری بکن].» چون شبلی بر دررسید، جوان آواز داد که «ای شیخ! زنهار که هیچ نگویی که بدتر کند!» (تذکرة الاولیا)
یکی این آیت برخواند ( وقودُها الناسُ والحجارةُ: سوخت جهنم، مردمان و سنگ ها هستند-بقره/24) – و شیخ ما در آیت عذاب کم سخن گفتی- گفت: « چون سنگ و آدمی هر دو به نزدیک تو یک نرخ است دوزخ به سنگ می تاب و این بیچارگان را مسوز.» (ابوسعید ابوالخیر: اسرار التوحید)
ازو می آید که شبی نماز می کرد، آوازی شنید که: هان، بوالحسنُو خواهی که آنچه ازتو می دانم با خلق بگویم تاسنگسارت کنند؟ شیخ گفت: ای بار خدایا، خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم واز کرم تو می بینم با خلق بگویم تا هیچکست سجود نکند ؟ آوازی شنید که نه از تو ونه از من. (نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی)
گفت: سه چیز از آنِ من به دست خلق مکن: که من جان از تو ها گرفته ام به ملک الموت ندهم؛ وبه روز وشب با من تویی، کرام الکاتبین در میان چه باید ؟ وسؤال منکر نخواهم، اگر از نورِ یقین تو به ایشان ها دارم تا بتو ایمان نیارند دست باز نگیرم. (نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی)
گفت: خدای تعالی دری به من بازگشاد که «من همه خلقِ آسمان و زمین را از گناه عفو کنم الا کسی را که دعویِ دوستیِ من کرده بوَد.» گفتم: «اگر از آن جانب عفو نیست ازین جانب نیز پشیمانی پدید نیست! بکوب تا بکوبیم که ما بدانچه گفته ایم پشیمان نیستیم!» (نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی)
وگفت: حق گفت «بنده ی من، همه چیز به تو دهم الا خداوندی.» گفتم: « خداوندی نیز به بوالحسن دهی هم نخواهد. و این دادن و دهم از میان برگیر که این بیکارگان گویند.» (نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی)
مردی فاسق شراب می خورد، در پیاله های نخستین پس از سر کشیدن می گفت پروردگارا، من خطا می کنم تو باری جزو گناهان من ننویس. اما چون پیاله یی چند بگشت و دماغ مردک، تر شد، گفت: حالا می خواهی بنویس، می خواهی ننویس! (خواندنی های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)
مناظره انسان و خدا
خـــدا:
جهـــان را ز یک آب وگل آفــریــدم تـو ایـران وتـاتـار وزنگ آفــریـدی
مـــن از خاک پــولاد نـاب آفــریدم تـو شـمشــیر وتیر وتفنگ آفــریدی
تبـــر آفـــریـدی نهـــال چمـــن را قفس ســاختی طائر نغمــه زن را
انســان:
تو شب آفـــریدی چــراغ آفــریـدم ســـفال آفــریـدی ایــاغ آفــریدم
بیــابـان وکهســار وراغ آفـــریدی خیــابان وگلــزار وبـاغ آفــریدم
مــن آنم که از سنگ آئینه ســازم من آنم که از زهر نوشینه سازم
(اقبال لاهوری)
دویست و چهارده سال بعد از آن که حسین بن منصور حلّاج، به جرم ترنّم سرودِ سرخِ أنا الحق، به دار آویخته شد؛ عین القضات همدانی، به کیفرِ نوآوری و نوجویی در اندیشه ی رایج، پس از سی سه سال عمر پرمایه، سرنوشتی نظیر حلّاج یافت و سرِ دار از او بلندی یافت. نه آیا که به گفته ی حلاج: «معراج مردان سرِ دار است»؟! حکم اعدام عین القضات در ششم جمادی الاخر سال ۵۲۵ هجری اجرا شد.
قاضی را در پاسی از شب گذشته بدار آویختند تا شهر در خواب باشد و کسی از اجرای حکم آگاهی نداشته باشد. بیشک این اقدام جلوگیری از خشم مردمی بود که دنباله روی دیدگاههای اجتماعی، سیاسی قاضی همدان بودند. عینالقضات در سن سی و سه سالگی در مدرسهای که در همدان در آن به تربیت و ارشاد مریدان و وعظ میپرداخت، به دار کشیده شد. فردای آن شب بدن بیجان او را از دار پایین آوردند، پوست بدنش را کندند و سپس جسدش در بوریائی آلوده به نفت پیچیده، سوزانیدند.
اینک سبدی ز سخنان او:
ای دوست! اگر آنچه نصاری در عیسی دیدند تو نیز ببینی، ترسا شوی. و اگر آنچه جهودان در موسی دیدند تو نیز ببینی، جهود شوی؛ بلکه آنچه بُت پرستان دیدند در بت پرستی، تو نیز ببینی، بت پرست شوی. و هفتاد و دو مذهب جمله منازلِ راه خدا آمد.
مریدی پیش ابوالقاسم مروزی شد، از وی دستوری خواست که به سفر شوم. پیر گفت: «چرا می روی؟» گفت: «آب که نرود تیره گردد.» پیر گفت: «خود دریا باش که نرود و تیره نگردد.»
با مردمان به نفاق می باید زیست، تا در میان ایشان با خوشی باشی؛ همین که راستی آغازکردی، به کوه و بیابان برون می باید رفت؛ که میان خلق راه نیست! (مقالات شمس)
یک روز شیخ ما [بو سعید بوالخیر] با جمع صوفیان به درآسیایی رسید، اسب بازداشت و ساعتی توقف کرد. پس گفت: «می دانید که این آسیا چه می گوید؟ می گوید: تصوف این است که من در آنم: درشت می ستانی و نرم باز می دهی، وگرد خود طواف می کنی؛ سفر در خود می کنی تا هر چه نباید از خود دور کنی.»
شبلی به نزدیک ابوالحسین نوری شد؛ وی را دید به مراقبت نشسته، ساکن؛ که یک موی بر تن وی حرکت نمی کرد. گفت: «این مراقبت، بدین نیکویی از که آموختی؟» گفت: « از گربه، که وی را بر سوراخ موش دیدم در انتظار وی.»
بهاء ولد: بی مزگی همه از بیماری توست، نه از بهر آن که مزه نیست در عالم.
◙ مصطفی ملکیان : پاسخي که خواهم داد پاسخ شخص من است نه اين که همه معنويان به چنين چيزي قايلاند. من غالباً در زمان توضيح اين مساله اين مثال را تکرار ميکنم. فرض کنيد کسي يک سرشماري و آمار از موجودات جهان هستي تهيه کند. بعد به او بگوييد خدا را فعلاً در آن سرشماري راه ندهيد و کنار بگذاريد و به بقيه بپردازيد. فرض کنيم آن شخص سرشماري را انجام داد و آمد و گفت: تعداد موجودات جهان هستي n عدد بودند. بعد به او بگوييد: خدا را هم اضافه کن. اگر گفت حالا که خدا را هم اضافه ميکنم تعداد موجودات هستيn + 1 ميشود، در اين صورت معلوم ميشود او خدا را هم يکي از موجودات جهان هستي ميداند چرا که وقتي او را به حساب نياورديم تعداد موجودات n تا بودند و با محاسبه خدا شدند n + 1. اين يعني خداي متشخص؛ اما چنانچه او بگويد اگر خدا را هم به حساب بياوريم تعداد موجودات هستي همان عددn است، به خداي غير متشخص قائل است. اگر به خداي متشخص هم قايل باشيم، موضوع شباهت خدا به انسان پيش ميآيد و پرسشهايي از اين قبيل که آيا همان طور که ما خشم و خشنودي و اراده و کراهت داريم او هم دارد؟ آيا حالات انساني در او ولو به نحو کاملتري وجود دارد يا ندارد؟ کما اينکه بشقاب هم موجود من الموجودات است، اما انسانوار نيست. در اينجا ممکن است به دو قول قايل باشيد. اگر بگوييد شبيه انسان است، آنگاه خداي شما هم متشخص است و هم انسانوار است. اما چنانچه بگوييد مثل انسان نيست آنگاه خداي شما متشخص هست، اما انسانوار نيست. پس سه تصور از خدا ميتوان داشت. اين که امري غير متشخص باشد يا متشخص باشد و بعد آن امر متشخص، متشخص ناانسانوار باشد يا انسانوار. البته درباره وصف انسانواري عدهاي آنقدر افراط ميکردند که اعتقاد داشتند خدا ميتواند مثل مجسمه باشد. در فرهنگ اسلامي عدهاي معتقد بودند که خدا جسم دارد و ريش دارد و حتي رنگ ريش خدا را هم تعيين ميکردند يا فاصله دو چشم او را هم تخمين ميزدند. منظور من اين مقدار خام انديشي نيست يعني همان طور که ما رضا و غضب داريم. او هم رضا و غضب دارد. ما لطف و قهر داريم او هم دارد. بنده به شخصه راي بسياري از عرفا را ميپذيرم، که ميگفتند خدا موجودي غير متشخص است. خدا يکي از موجودات هستي نيست. پس چيست؟ اينجاست که کساني که به خداي غيرمتشخص قائلند، حدسهاي مختلفي ميزنند. راي من اين است که خدا نفس وجود است. موجود نيست وجود است. از باب تشبيه بگويم که در خيلي از غذاها آب است اما هيچ کدام از غذاها آب نيست. خدا خود هستي است، نه داراي هستي. موجود يعني داراي هستي، به تعبيري گويا همه ما حصههايي از او داريم. بهرههايي از او داريم. فرض کنيد دريا پر از آب است و غير از آب هم چيزي در دريا نيست. بعد هر کدام از ما به اندازه ظرفمان آب از دريا برميداريم. ما آب نيستيم، صاحب آب هستيم. موجوديم؛ خدا هم خود وجود است. اگر چنين باشد مورد سوال شما يعني رابطه انسان و خدا به اين صورت تفسير ميشود که ما حصهاي از خداييم. ما غير خدا نيستيم. خدا هم غير ما نيست. ولي خدا منحصر در ما نيست. چون اگر خدا منحصر در من بود، شما حصهاي از او نداشتيد. اما من گفتم همه ما حصهاي از خداييم. من براي اين که اين رابطه را نشان بدهم، معمولاً از مثال استفاده ميکنم که البته فقط مثال است و در اديان شرقي هم گاهي به کار رفته و به نظر من مثال بسيار خوبي است. شما يک درخت را در نظر بگيريد با اين فرض که از بيرون هيچ چيز دريافت نميکند. نه نور و نه حرارت، نه آب، نه خاک، نه هوا و .... از طرفي چيزي هم به بيرون از او پرتاب نميشود. يعني اگر از او شکوفهاي پرپر شد يا ميوهاي از او پلاسيد و افتاد، باز در پاي ريشه ميافتد و بلافاصله از ريشه جذب درخت ميشود. اين درخت فرضي را تصور کنيد که هيچ گونه داد و ستدي با بيرون ندارد. اگر من به شما گفتم درخت را به من نشان بدهيد، شما با انگشت خود به سوي او اشاره ميکنيد. ولي اگر من دقيقاً امتداد انگشت شما را ادامه دهم، به يک شاخهاي از اين درخت يا به يک گل يا به قسمتي از ساقه يا ميوه ميرسم. با اين همه شما براي نشان دادن درخت چارهاي جز اشاره کردن نداريد ولو اشاره شما نميتواند کل درخت را در بر بگيرد. اگر شما به من بگوييد آن چه نشان دادي تکههايي از درخت بوده و مثلاً گل و شکوفه و ساقه آن بوده، حالا خود درخت را به من نشان بده. آنگاه من به شما ميگويم درخت چيزي غير از اين مجموعه نيست. کسي نميتواند جايي از درخت را نشان بدهد که نه ساقه باشد، نه برگ، نه جوانه و .... پس غير از اين مجموعه چيز ديگري به نام درخت وجود ندارد. اين هم يک نکته که از تمام اينها ميخواهم درباره خدا استفاده کنم. نکته ديگر اينکه اگر در هنگام نشان دادن درخت به شکوفه اشاره کنم و شکوفه سر بلند کند و بگويد: من درخت هستم و بقيه اجزا درخت نيستند، چون ملکيان به من اشاره کرد، او هم اشتباه کرده. چرا که او درخت نيست. اگر او درخت بود، بقيه اجزا درخت نبودند. با اين که به کل بايد به او گفت: تو درختي. يعني از درخت بودن در تو چيزي هست. اما نه اين که باقي اجزا درخت نيستند. نکته ديگر، حجم اين درخت مقدار ثابتي است. چون اگر يک قسمت از آن مثلاً يک گل به بيرون افتاد درست است که مقداري از حجم آن کم ميشود، اما در عوض مجدداً جذب خودش ميشود. نکته ديگري که البته ممکن است نتوانم در زبان فارسي آن را درست بيان کنم، اين است که شما وقتي ربط و نسبت درخت را با يکي از اجزايش ميخواهيد بيان کنيد، چه ميگوييد؟ از سويي شکوفه که درخت نيست، از سويي هم درخت جز مجموع اين اجزا نيست. پس آيا بايد گفت درخت شکوفه را آفريد؟ نميشود گفت. چرا که اين به معناي آن است که قبلاً درخت وجود داشت و شکوفه نبود و اکنون درخت شکوفه را به وجود آورد. اينطور نيست. درخت خود را اين چنين جلوه داد و شد شکوفه. خود را طور ديگري جلوه ميدهد و ميشود برگ. جايي ديگر خود را به صورت ساقه و ... جلوه ميدهد. هيچکدام را بهوجود نميآورد. مثل اين که آب رطوبت خود را به وجود نميآورد. رطوبت يک جلوه از آب است. کما اينکه مايع بودن هم جلوه ديگري از آب است و قس الي هذا. اينها جلوههاي آب هستند نه پديدآمدگان توسط آب. در زبان فارسي وقتي درخت شکوفه ميکند ميگوييم: «درخت شکفت يا شکوفيد» وقتي هم درخت گل ميکند بايد گفت: «درخت گليد» اين است که ميگوييم در زبان فارسي بيان آن مشکل است. يا در زماني که ساقه ميکند بايد گفت: «درخت ساقيد» درخت ميگلد و ميجواند و ميساقد. و امثال ذلک . ما به ازاي هر جلوه از درخت نامي ميگذاريم.
اين تصور من درباره خداست. من ميگويم جهان هستي يک موجود است؛ اين خداست. و چون برون از جهان هستي وجود ندارد (يعني نيست) او ديگر نميتواند با بيرون از خود داد و ستد داشته باشد، چون بروني وجود ندارد. هيچ موجودي با نيستي نميتواند داد و ستد کند. اين جهان است. يکي شکوفه اين درخت است، ديگري گل، يکي ساقه و ديگري ميوهی اين درختند. وقتي آب پديد ميآيد، خدا به صورت آب جلوه ميکند. اينجا بايد بگوييم: خدا آبيد. و وقتي يک انسان پديد ميآيد ميگوييم: خدا انسانيد. کما اينکه وقتي خرگوشي پديد ميآيد ميگوييم: خدا خرگوشيد. پس انسان، خرگوش، آب و ... جلوههايي از خدا هستند. برگرديم به همان بحث «اشاره» که گفتيم. من اگر اشاره را جدي بگيرم و امتداد بدهم به يک قسمت از درخت ميرسم. اکنون اگر به من بگوييد خدا را نشان بده، من اشاره ميکنم، نميتوانم به جايي اشاره نکنم و بگويم اين خداست. منظورم تنها اشاره انگشت نيست. اشاره ذهني هم هست. اما از سوي ديگر همانطور که گفتم به محض اشاره، شکوفه نبايد به خود غره شود که درخت است. به همين ترتيب به محض اشاره من به يک شخص، نبايد چنين شود؛ در عين اينکه همه خدا هستند و جلوههايي از خدا هستند. با تمام اين مثالها معلوم ميشود که انسان نسبت به خدا مثل گلي است بر يک درخت. يا جوانه و شکوفهاي بر يک درخت. اين شکوفه اما يک فرق با شکوفه قبلي دارد و آن اين که اگر شکوفه مثالي من خبر داشته باشد که جزيي از درخت است يا خبر نداشته باشد، در وضعش تاثيري ندارد. اما شکوفه دوم (انسان) استثنائاً اين فرق را دارد که اگر خبر داشته باشد که جزيي از خداست، آرامش مييابد و براي او رضايت و ابتهاجي پديد ميآيد که وقتي خبر ندارد اين چيزها برايش پديد نميآيد.
اگر اين درست باشد، خدا را دوست داشتن يعني هستي را دوست داشتن. بنابراين ، براي دانستن اينکه کسي خداپرست و خداگرا هست يا نيست بايد ديد آيا به کل اين نظام راضي است يا نه. هرکه به کل اين نظام رضايت دهد (که رضايت دادن به يک قسمت از آن بسيار مشکل است) خدادوست است. قسمت مشکلي که نميتوان به آن رضايت داد، شرور هستي است. بنابراين، به نظر من انسان معنوي به شرور هم رضايت ميدهد. يعني تمام بديهاي طبيعي چه بديهاي اخلاقي، چه بديهاي عاطفي (و اگر به بديهاي مابعدالطبيعي هم قايل باشيم) به تمام اين بديها رضايت ميدهد. يعني در عين اينکه ميبيند فراوان بيگناهاني هستند که رنج ميبرند و بسا نيکوکاراني هستند که به حسب ظاهر پاداشي نميگيرند، در عين اينکه ميبيند ظلم و فريبکاري و خشونت و بيماري و زلزله و رعد و برق و همه شرور طبيعي و عاطفي (مثل دندان درد و ...) هست، همهی آنها را رويهمرفته دوست ميدارد، اما رويهمرفته رضایت میدهد یا دوست میدارد به معناي آن نيست که با اين شرور مقابله نميکند. چون يکي از چيزهايي که بايد به آن رضا بدهد، اختياردار بودن انسان است وآن را اعمال ميکند.
پس انسان معنوي در عين اينکه هم در بيرون و هم در درون خود مشغول مقابله با پلشتيها و بدکاريهاست، به کل نظام رضا داده و تسليم کل نظام است. اين تلقي من از رابطه انسان و خداست.
چشمه ساری در دل و
آبشاری بر کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته یی در پیراهن،
از انسانی که تویی قصه ها می توانم کرد...
محمد رضا عبدالملکیان، شاعر نوپرداز معاصر است. زنده یاد خسرو شکیبایی در آلبومی با نام «مهربانی» بخشی از شعرهای او را خوانده است. پسرش، گروس عبدالملکیان هم شاعر بنام و نوجویی است که پیشتر شعرهایی از او را در معرض دید نهاده بودم (اینجا) اکنون شعر هایی از پدر:
جای من خالیست!!
جای من در عشق،
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار،
جای من در شوق تابستانی آن چشم،
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت،
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت.....
جای من خالیست!!
من بهار دیگری را دوست می دارم!!!!
جای من خالیست!!
جای من در میز سوم،
در کنار پنجره خالیست!
جای من در درس نقاشی،
جای من در جمع کوکب ها،
جای من در چشم های دختر خورشید،
جای من در لحظه های ناب،
جای من در نمره های بیست.....
جای من در زندگی خالیست!!!!
کتاب «پیامبر» بشکوهترین نگاشته ی جبران خلیل جبران است. اینک پاره هایی از این کتاب که بخش نخستش را از ترجمه ی دکتر الهی قمشه ای آورده ام، وبخش دیگر را از ترجمه ی نجف دریابندری:
کاشکی می توانستم خانه های شما را در دستِ خود گِرد بیاورم و آن ها را مانندِ دانه در جنگل و چمن زار بیفشانم.
کاشکی دره ها کوی های شما بودند، و راه های سبز کوچه های شما، و شما یکدیگر را در تاکستان ها می جستید و با دامن های آکنده از عطرِ خاک می آمدید.
اما این ها هنوز میسر نیست.
*
و اگر می خواهید خدا را بشناسید پس در حلِّ معماها مکوشید.
به گرداگردِ خود بنگرید تا او را ببینید که با کودکان شما بازی می کند.
به آسمان بنگرید؛ او را خواهید دید که در میانِ ابرها گام بر می دارد، دست هایش را در آذرخش دراز می کند و با باران فرود می آید.
او را خواهید دید که در گُل ها می خندد، سپس بر می خیزد و دست هایش را در درخت ها تکان می دهد.
اسمش اسکندر نبود؛ اما دنبال آب حیات می گشت. شنیده بود که خضر، آب حیات را پیدا کرده است و شنیده بود که ادریس و الیاس جاودانگی را به دست آورده اند.
اما از آن خبرها که او شنیده بود حالا هزار سال می گذشت. دیگر نه کوه قافی مانده بود که او پس و پشتش را بگردد؛ نه غار ظلماتی که او درونش را بکاود.
حالا او در زمینی زندگی می کرد که هیچ کس نه به مرگ فکر می کرد و نه به زندگی و نه به جاودانگی.
اما او هم به مرگ فکر می کرد و هم به زندگی و هم به جاودانگی؛ و می دانست مرگ را و زندگی را می شود در زمین پیدا کرد، جاودانگی را اما نه. او ولی در جستجوی همین بود.، همین جاودانگی که نمی شد پیدایش کرد!
از پشت سر اگر می رفت، دیوارهای دیروز بود. از پیش رو اگر می رفت دروازه های بسته ی فردا. اما روی یک وجب اکنونش ایستاده بود و فکر می کرد که چطور می شود از برج و باروی بلند این زمین بالا رفت.
برج و بارویی که خشت و گِلش از لحظه بود.
زمان دور تا دور زمین را فرا گرفته بود و هر چیز را ناپایدار و بی دوام می کرد. زمان به همه چیز پایان می داد؛ و او بیزار بود از زمان و ناپایداری و پایان!
او هر روز از دیوارهای زمان بالا می رفت و هر بار مأیوسانه می افتاد. روزی اما بالا رفت و بالا رفت و دیگر نیفتاد و توانست آن طرف دیوار را ببیند، آن وقت بود که چشمش به جاودانگی افتاد که تلاش می کرد از دیوارهای زمان بالا بیاید. جاودانگی ملتمسانه دستش را به سمت او دراز کرد و گفت: دستم را می گیری؟ مرا با خودت به آن طرف می بری؟ آنجا که همه چیز پایان می پذیرد؟...
آیا تو هیچ وقت درد جاودانگی را چشیده ای؟!...
اما او پاسخی نداد و از دیوار زمان با شتاب پایین آمد و رفت و با اشتیاق روی یک وجب اکنون خود ایستاد و بلند بلند خندید.
هیچ کس اما نمی دانست او چرا این همه روی اکنون خود می خندد!
اسمش اسکندر نبود و از آن پس هرگز در پی آب حیات نگشت!
عرفان نظرآهاری
اکبر اکسیر، متولد 1332، اهل و ساکن آستارا، شاعرِ طنزپرداز معاصر است. از او تا کنون چهار دفتر شعر طنز به نام های: «پسته ی لال سکوت دندان شکن است» ؛ « بفرمایید بنشینید صندلی عزیز»؛ «ملخ های حاصلخیز» ؛ «زنبور های عسل دیابت گرفته اند.» منتشر شده اند. او هر چهار دفتر شعرش را به همسرش « ملیحه» تقدیم کرده است. دانستن اینکه ملیحه نام همسرش است برای خواندن شعرهایش که جاجای به نام او اشاره کرده لازم است. در فضای مجازی بسیار برخورده ام که برخی از شعرهای اکسیر را به زنده یاد حسین پناهی نسبت داده اند. طفلی به نام شادی دیری است گم شده است. شاید اکبر اکسیر نشانی از او در اختیارتان بگذارد. اینک گزیده ای از چهار دفتر شعر او:
خدا برای ابراهیم
گوسفندی فرستاد
اسماعیل زنده ماند
کاش برای رستم هم گورخری می فرستاد
(یا اینکه سهراب خریت نمی کرد
و کارت شناسایی اش را
زود تر رو می کرد!)
*
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر، مهر مادر، جانشین ندارد
شیر مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما، هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم ریاضی ام
که همیشه می گفت:
گوساله، بِتَمرگ!!